معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٦٠٤ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
و از اين جهت بود كه اكابر دين،و سلف صالحين،كنج تنهايى را برگزيده و در آمد و شد خلق را بر روى خود بسته و روى همّت به طلب پادشاهى كشور قناعت آورده بزرگى و شكوه ارباب منصب و جاه در نظرشان چون كاه،و تخت و تاج صاحبان سرير در نزد ايشان حكم گياهى داشت.و زبان حالشان به اين مقال گويا:
ملك دنيا تنپرستان را حلال
ما غلام ملك عشق بى زوال
احمقان سرور شدستند و ز بيم
عاقلان سرها كشيده برگليم
حكايت فرزند گمنام هارون الرّشيد
آوردهاند كه:هارون الرّشيد را كه پادشاه روى زمين بود پسرى بود كه گوهر پاك از صلب آن ناپاك چون مرواريد از درياى تلخ و شور ظاهر گشته و آستين بىنيازى بر ملك و مال افشانده و پشتپاى بر تخت و تاج زده و جامه كرباس كهنه پوشيدى و به قرص نان جوى روزه خود را گشودى.روزى پدرش در مقامى نشسته بود وزرا و اكابر و اعيان در خدمت،كمر بندگى بسته،و هر يك در مقام خود نشسته بودند كه آن پسر با جامه كهنه و وضع خفيف از آن موضع گذر نمود.جمعى از حضار با هم گفتند:كه اين پسر،سر امير را در ميان پادشاهان به ننگ فرو برده،مىبايد امير او را از اين وضع ناپسند منع نمايد.
اين گفت و شنود به گوش هارون رسيد،پسر را طلبيد و از روى مهربانى زبان به نصيحت او گشود.آن جوان گفت:اى پدر!عزّت دنيا را ديدم و شيرينى دنيا را چشيدم، توقّع من آن است كه:مرا به حال خود گذارى كه به كار خود پردازم و توشه راه آخرت را سازم.مرا با دنياى فانى چكار و از درخت دولت و پادشاهى مرا چه ثمر.هارون قبول نكرد و اشاره به وزير خود كرد تا فرمان ايالت مصر و حدود آن را به نام نامى او نويسد.
پسر گفت:اى پدر!دست از من بدار و إلاّ ترك شهر و ديار كنم.هارون گفت:اى فرزند!مرا طاقت فراق تو نيست،اگر تو ترك وطن گويى،مرا روزگار بىتو چگونه خواهد گذشت؟!گفت:اى پدر!ترا فرزندان ديگر هست كه دل خود را به ايشان شاد كنى و اگر من ترك خداوند خود گويم كسى مرا جاى او نتواند بود،كه او را بدلى نيست.
آخر الأمر پس ديد كه:پدر دست از او بر نمىدارد نيمه شبى خدم و حشم را غافل كرده از دار الخلافه فرار،تا بصره هيچ جا قرار نگرفت.و بجز قرآنى از مال دنيا هيچ نداشت.و در بصره مزدورى كردى و در ايّام هفته بجز روز شنبه كار نكردى.يك درهم و«دانگ» [١] أجرت گرفتى و در ايّام هفته بدان معاش نمودى.
[١] يك ششم هر چيز.