معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٣٢٩ - مذمت دنيا و بىارزشى و بىاعتبارى آن
آرى گويا دنيا چاهى است عميق،كه نهايتى از براى عمق آن نيست.و از براى آن طبقات بىنهايتى است،هر كه به طبقۀ اوّل آن افتاد از آنجا به طبقۀ پائينتر مىافتد و از آنجا به طبقۀ ديگر و همچنين هميشه در پائين افتادن است.نظر كن ببين كه:آنچه را انسان به آن محتاج است منحصر است به:خوراك و پوشاك و مسكن.و از براى تدارك اينها پنج صنعت حادث شد كه:زراعت است و شبانى و بافندگى و بنّائى و اقتناص،كه عبارت است از:دست آوردن مباحات به:صيد كردن و معدن شكافتن و خاركنى و هيمه شكنى.و بر هر يك از اين پنج صنعت صنعتهاى بسيار مترتّب شد.با اين همه صناعتها كه در دنيا ملاحظه مىكنى پيدا شد و هيچ احدى نيست مگر اينكه مشغول به يكى يا بيشتر از اين شغلها هست،و به جهت اخذ كردن اين سه چيز تمام عالم مشغول شدهاند مگر اهل بطالت و كسالت كه از بدو طفوليّت به هرزگى نشو و نما يافتهاند و به اين جهت لا بد شدهاند كه از آنچه ديگران تحصيل مىكنند أخذ نمايند و به اين سبب دو شغل خبيث رذل هم رسيد كه يكى دزدى و ديگرى گدائى است.و هر كدام از اينها نيز انواع بسيار و اقسام بىشمار دارند.
فصل:مذمت دنيا و بىارزشى و بىاعتبارى آن
بدان اى جان برادر!دنيا دشمن خدا و بندگان خداست،أعمّ از دوستان و دشمنان او.
امّا دشمنى او با خدا آن است كه:راه بندگان او را زد و ايشان را به زخارف خود فريفت.
و از اين جهت خدا از روزى كه آن را آفريده نظر بر آن نيفكند.و امّا عداوت آن با دوستان خدا به اين است كه:خود را هر لحظه به نوعى مىآرايد.و در نظر ايشان جلوه مىدهد.و نعمتهاى خود را بر ايشان عرضه مىكند،تا صبر بر ايشان دشوار گردد.و حلاوت ترك دنيا در كام ايشان تلخ و ناگوار شود.و امّا دشمنى او با دشمنان خدا به اين است كه:دام خود را در راه ايشان افكنده به مكر و فريب ايشان را به دام مىكشد.و گردن آنها را به كمند خود در مىآورد.و با ايشان نرد محبّت و دوستى مىبازد،تا دلهاى آنها را به خود كشيده از خدعۀ خود ايشان را ايمن و دلشان را به خود مطمئن ساخته به يكبار دامن خود را از دست ايشان مىرهاند و ايشان را در پشيمانى و ندامت و اندوه و حسرت مىنشاند.پس آن بخت برگشتگان به كنارى مىآيند همه سود و سرمايه درباخته،و خود را از سعادت ابدى محروم ساخته،آتش حسرت در كانون سينههايشان افروخته،و دلهايشان به آتش بىبرگى سوخته،در فراق عجوزۀ دنياى غدّار نالههاى زار از دلهاى افكار برمىآورند.و از مكر و فريب آن،آههاى آتشبار مىكشند.«يستغيثون و لا يغاث بل يقال لهم اخسئوا و لا تكلّمون»يعنى:«فرياد از نهادشان مىآيد و فريادرسى