معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٤٥٣ - سخن بىفايده گفتن
مفسدۀ آن شديدتر است،زيرا كه:وقت خود را به سؤال ضايع كرده،و رفيق خود را نيز «ملجأ» [١]نموده كه به جواب تو وقت خود را ضايع سازد.و اين در وقتى است كه:آن چيزى كه سؤال از آن كرده،هيچ آفاتى نداشته باشد.ولى اگر در جواب آن،آفتى باشد،همچنان كه در بيشتر سئوالهاى بىفايده،آثم و گناهكار نيز خواهد بود.مثل اينكه از كسى مىپرسى كه:آيا روزهاى يا نه؟اگر بگويد:بلى،گاه باشد كه به ريا افتد.و اگر ريا نكند لا اقل ثواب عمل او كم مىشود،زيرا كه:ثواب عبادت پنهانى بسيار از آشكار بيشتر است.و اگر بگويد نه.دروغ گفته خواهد بود.و اگر سكوت كند به تو اهانت رسيده خواهد بود.
و از اين قبيل است سؤال از چيزهائى كه:آدمى از اظهار آن خجالت مىكشد و شرم مىكند.يا از چيزهائى كه گاه است از اظهار آن مانعى باشد،مثل اينكه:كسى با ديگرى آهسته سخنى گويد مىپرسى كه:چه مىگفت؟و در چه سخنى بوديد؟و مثل اينكه كسى را ببينى كه مىآيد،يا مىرود و بگوئى از كجا مىآئى و به كجا مىروى؟گاه باشد كه نخواهد اظهار كند.و از اين قبيل است پرسيدن از كسى كه:چرا تو ضعف دارى؟يا لاغر شدهاى؟چه مرضى دارى؟و بدتر از همه آنكه:در نزد مريضى،شدّت مرض او را بيان كند،و بد حالى او را اظهار نمايد،كه همۀ اينها علاوه بر اينكه لغو و سخن بىفايدۀ است باعث ايذاء و گناه مىشود.و سخن بىفايدۀ تنها نيست،زيرا كه:سخن بىفايده تنها آن است كه:در آن ايذائى يا شكستن خاطر يا شرم از جوابى نباشد.
همچنان كه مروى است كه:«لقمان به نزد داود آمد-در وقتى كه او زره مىساخت- و پيش از آن،لقمان زره را نديده بود تعجب كرد كه فايده آن چه چيز است.خواست بپرسد،دانائى و حكمت،او را مانع شد و خوددارى نمود.چون داود-عليه السّلام- فارغ شد،برخواست و زره را پوشيد و گفت:زره خوب چيزى است از براى وقت حرب.لقمان گفت:خاموشى،خوب چيزى است و كم است كسى كه آن را بجا آورد». [٢]
و مخفى نماند كه:سبب امثال اين سخنان بىفايده،يا حرص بر شناختن چيزهاى بىفايده است.يا خوش مشربى كردن،تا مردم به صحبت او ميل كنند.يا گذرانيدن وقت و به سر رسانيدن روز و شب.و همه اينها از پستى قوۀ شهويّه،و زبونى آن،و متابعت هواهاى نفسانى است.و علاج آن،(بعد از متذكّر شدن مذمّت آن،-همچنان كه گذشت- و مدح ضد آن،كه خاموشى است،-همچنان كه مذكور خواهد شد-و ياد آوردن اينكه:
مرگ در پيش روى آدمى است.و هر كلمهاى كه از دهن آدمى بيرون آيد محاسبۀ آن
[١] مجبور،مضطر.
[٢] محجة البيضاء،ج ٥،ص ٢٠٣.و احياء العلوم،ج ٣،ص ٩٨.