معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧١٤ - اسباب محبّت و اقسام آن
فما تعارف منها ائتلف و ما تناكر منها اختلف». [١]
ششم:محبّت كسى با ديگرى كه ميان ايشان در بعضى مواضع اجتماع و الفت حاصل شده مثل سفرهاى دور و دراز و كشتى نشستن و امثال اينها.و اين يكى از حكمتهاى امر به نماز جمعه و جماعت و عيد است،زيرا الفت و اجتماع در اين مواقع با نيّت خالص،سبب حصول انس و محبّت با يكديگر مىگردد.
هفتم:محبّت آدمى با يكديگر كه مناسبت ظاهريّه در ميان ايشان است،چون محبّت طفل با طفل و پير يا پير و تاجر با تاجر و امثال اينها.
هشتم:محبّت هر علّتى از براى معلول خود.و محبّت هر صانعى از براى مصنوع خود.و محبّت معلول و مصنوع از براى علّت و صانع خود.و باعث اين محبّت آن است كه:چون هر معلول و مصنوعى رشحهاى است از علّت و صانع،و نمونهاى است كه از او تراوش نموده و مناسبت به او دارد و از جنس و سنخ اوست.پس معلول و مصنوع،علّت و صانع را دوست دارد از آنجا كه آن را اصل خود و به منزلۀ كلّ خود مىبيند.و هر چه علّيّت و معلوليّت او اقوى،و درك ايشان بيشتر شده باشد،دوستى و محبّت ايشان اشدّ است.پس بالاترين اقسام محبّت،محبّتى است كه خداوند عالم نسبت به بندگان خود دارد و بعد از آن محبّتى است كه اهل معرفت از بندگان او نسبت به آن جناب دارند.و آن نيز يك سبب است در محبّت پدر و مادر از براى فرزند،و محبّت فرزند از براى پدر و مادر،زيرا ايشان سبب ظاهرى وجود فرزندند و پدر فرزند را به منزلۀ خود مىبيند،و او را نسخۀ خود مىپندارد كه طبيعت از صورت او به صورت فرزند نقل نموده.و از اين جهت هر كمالى كه از براى خود مىخواهد بالاتر از آن را از براى فرزند خود مىطلبد.و از ترجيح فرزند بر خود شاد مىگردد.و همچنين يك سبب محبّت ميان معلم و شاگرد همين است،زيرا معلّم سبب حيات روحانى متعلّم است و صورت انسانيّۀ حقيقيّه را معلّم به او افاضه نموده همچنان كه پدر صورت انسانيّه ظاهريّه را باعث شده است.پس معلّم،والد روحانى متعلّم است.و به قدرى كه روح بر جسم شرافت دارد،او هم از پدر اشرف و حقوق او بالاتر است.و بنابر اين،بايد محبّت معلّم كمتر از محبّت موجد حقيقى كه پروردگار است بوده باشد و بالاتر از محبّت پدر.
و در حديث وارد است كه:«پدران تو سه نفرند:يكى آنكه تو را متولّد كرده و آنكه تو را تعليم داده و آنكه دخترش را به تو تزويج كرده.و بهترين اين سه پدر،آن است كه تو را تعليم نموده». [٢]
[١] بحار الأنوار،ج ٦١،ص ٦٤،ح ٥٠.
[٢] جامع السعادات،ج ٣،ص ١٤٠.