معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ١١ - مقدمه مولف
مملكت،آفتاب تابان فلك سلطنت،خورشيد درخشان سپهر جلالت،ماحى مآثر ظلم و عدوان،مظهر« إِنَّ اللّٰهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسٰانِ »،خسروى كه انجم،با آنكه همگى چشم شده،صاحبقرانى چون او در هيچ قرنى نديده،و سپهر پير،با آنكه همه تن،گوش گشته،طنين طنطنه كشور گشائى چنين،نشنيده.
دارنده تخت پادشاهى
داراى سپيدى و سياهى
شاهنشه آفتاب سايه
كيخسرو كيقباد پايه
قيصر به درش جنيبه دارى
فغفور،گداى گشت بارى
شاهنشاهى كه سلاطين روم و فرنگ را آستان عرش اشتباهش پناه،و پادشاهان هند و خطا را در درگاه جهان پناهش روى اميدوارى بر خاك راه.
كمين مولاى او صاحبكلاهان
به خاك پاى او سوگند شاهان
عدالت گسترى كه در چمن عدالتش«صعوه»و«باز»هم پرواز،و در مرتع عنايتش گرگ با گوسفند،دمساز،از بيم سياستش برّۀ گريخته را،گرگ،كشان كشان به سوى شبان آورد.و«نسر»قوى پنجه،گنجشك گم كرده آشيان را به آشيان رساند.مرحمت پرورى كه به دوران مرحمتش،فرياد،بجز از مرغان چمن برنيايد،و بيدادگرى كس بجز غمزۀ معشوق نيابد،فتنه در گوشۀ چشم خوبان به خواب،و آشوب در شكن زلف بتان قرار گرفته،باصيت سخاوتش دعوى جود«معن»و حاتم،لفظى از معنى بيگانه،و با آوازه شجاعتش قصّه مردى زال و رستم افسانه،تيغش قاطعى است به درجۀ طالع اعدا رسيده، و آفتابى است كه چون به سمت الرّأس دشمن برسد،هنگام زوال خود را ديده،آئينۀ روشنى است كه عروس حسناء،ملك چهره خود را جز در صفاى آن نتواند ديد،و پاك گوهرى است از خاندان«و انزلنا الحديد»،مهيب پيكرى كه صفت سطوت آن«فيه باس شديد»،تيرش سهم الموتى است،كه به حسب تسيير،به خانۀ نكبت دشمن انجاميد،و همائى است تيز پر،كه اجل نامۀ اعداى دولتش بر پاى بسته،پيكى است تندرو كه به رسم سفارت از عالم عدم به احضار مخالفان آمده،چتر عظمتش بر سر آسمانى است كه خورشيد در سايۀ آن،آستانش ايوانى است كه«سبع سموات»نردبان هفت پايه آن، يكران سبك خيزش تند بادى است كه سليمان زمان بر آن سوار،آسمانى است كه خورشيد تابان را بر آن قرار،آب حسام خون آشامش نظارت بخش رياض شريعت غرّاى احمدى،و تاب سنان آتش فشانش فروغ ملّت بيضاى محمدى،سپر حمايتش برنا و پيراهل اسلام را جنّة الأمان،و جوشن حراستش زمرۀ خاص و عام را پشتيبان،شير بيشۀ جلادت،مرد ميدان سعادت،گوهر كان خلافت،و تاجدارى يكتا،درّ صدف سلطنت و