معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٧٣٣ - محبّت خدا اكمل لذّتها
ورنه ادهموار،سرگردان و دنگ
ملك را برهم زدندى بىدرنگ
ملك را برهم زند ادهموار زود
تا بيابى جان من ملك خلود
و لذّت رياست همه تنگى و مزاحمت است،زيرا هر كسى او را طالب،و اجتماع همگى بريك رياست غير ممكن.خلاف لذّت غير معرفت و ابتهاج قرب بارگاه ربّ العزّة،كه به كثرت طالبين و اجتماع«متواردين» [١] مزاحم و تنگى در آن نيست.و از براى عرض و طول آن نهايتى متصوّر نه.بلكه هر يك از اهل معرفت به مشاهده بهشت غير متناهى،كه نه او را مبدأ اى و نه منتهايى فايز،هر لحظه از گلستانى گل تازه مىچيند،و مردم از سرچشمه جامى لبريز مىنوشند.هر نفسى از درختى ميوه مىچينند.نه آن بساتين را از پى خزانى،و نه آن گل چينان را بيم از باغبانى.« لاٰ مَقْطُوعَةٍ وَ لاٰ مَمْنُوعَةٍ ». [٢]
ما عندليب گلشن قدسيم و باغ ما
ايمن بود ز باد خزان و هواى دى
پس،جميع اقطار سماوات و ارضين،بلكه همه آفاق عالم ربوبيّت كه غير متناهى است،ميدان اهل محبّت و ارباب معرفت است.هر جا كه خواهند سير مىكنند و مقام مىسازند،بىآنكه احتياج به حركت بدن داشته باشند،يا بعضى جا بر بعضى ديگر تنگ نمايند.بلى،ايشان در وسعت ميدان مختلفاند:« وَ لِكُلٍّ دَرَجٰاتٌ مِمّٰا عَمِلُوا ». [٣] و تفاوت درجات ايشان،به حيّز حصر و عالم احاطه نمىآيد.و هر كه به اين بهجت رسيد،و اين لذّت را چشيد،همۀ غمهاى او زايل،و جملۀ خواهشها و شهوتهاى او باطل مىگردد.و دل او مستغرق لجّۀ عظمت و معرفت مىشود.نه دل او به انديشۀ جهنّم مشغول،و نه خاطر او به اميد بهشت مشعوف.زيرا به جاى لذّات كثيفۀ خسيسۀ دنيا،و علايق آن در دنيا و آخرت،دل او به ياد يك كس بسته،و از همۀ يادها و فكرها رسته.اگر او را در آتش اندازند،ألمش را نيابد،و اگر به بهشتش در آورند به نعيمش التفات ننمايد.
و شايد كه اشاره به همين لذّت،يعنى لذّت مشاهدۀ جمال ربوبيّت باشد،آنچه را سيّد رسل از پروردگار حكايت فرمود كه:«از براى نيكان بندگان خود آماده ساختهام آنچه را هيچ چشمى نديده،و هيچ گوشى نشنيده،و به خاطر هيچ كس نگذشته.و اين لذّت است كه خداى-تعالى-فرموده:
« فَلاٰ تَعْلَمُ نَفْسٌ مٰا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ ».يعنى:«هيچ كس نمىداند كه چه ذخيره شده از براى ايشان،از آنچه ديدهها را روشن مىكند». [٤]
[١] پيوسته و پشت سر هم وارد شوندگان.
[٢] واقعه،(سورۀ ٥٦)،آيۀ ٣٣.
[٣] انعام،(سورۀ ٦)،آيۀ ١٣٢.
[٤] سجده،(سورۀ ٣٢)،آيۀ ١٧.