معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٥٩٨ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
امر مشكلى.هر دمى با دشمنى در«جوال»، [١] و هر نفسى از زخم ناكسى سينۀ او از غصه مالامال.گاهى در فكر مواجب نوكر و غلام،و زمانى در پختن سوداهاى خام روزگارش به تملق و خوشآمد گويى بىسر پايان به سر مىرسد.و عمرش به نفاق با اين و آن به انجام مىآيد.نه او را در شب خواب،و نه در روز،عيش و استراحت.
اگر دو گاو به دست آورى و مزرعهاى
يكى امير و يكى را وزير نام كنى
بدان قدر چو كفاف معاش تو نشود
روى و نان جوى از يهود وام كنى
هزار بار از آن بهتر پى خدمت
كمر ببندى و بر ناكسى سلام كنى
و خود اين معنى ظاهر و روشن است كه:كسى را كه روزگار به اين نحو بايد گذشت چه گل شادمانى از شاخسار زندگانى تواند چيد؟!و چه ميوه عيش و طرب از درخت جاه و منصب تواند چشيد؟! آرى:چنان كه من مىدانم او هر نفس عشرتش با چندين غبار كدورت برانگيخته،و هر قهقهه خندهاش با هاىهاى گريه آميخته.اى جان من!خود بگوى كه با اين همه پاس منصب داشتن،خواب راحت چون ميسّر شود؟و انصاف بده با اين همه بر سر جاه و دولت لرزيدن،قرار و آرام چگونه دست دهد؟خود مكرّر از كسانى كه در نهايت مرتبه بزرگى و جاه بودهاند و بر ديگران به آن رشك مىبردهاند كه به يك لقمه نان جوى و جامه كهنه يا نوى و كلبه فقيرانه و عيش درويشانه حسرت مىبردهاند و از تمناى او آه سرد از دل پر درد مىكشيدهاند ديده و شنيدهام.
آرى:
دو قرص نان،اگر از گندم است يا از جو
دوتاى جامه،گراز كهنه است يا از نو
چهار گوشه ديوار خود به خاطر جمع
كه كس نگويد از اينجاى خيز و آنجا رو
هزار بار نكوتر به نزد دانايان
ز فرّ مملكت كيقباد و كيخسرو
القصّه،تا مهم منصب برقرار است،به اين همه محنت و بلا گرفتار است،و چون اوضاع روزگارش منقلب گرديد و دست حادثات زمانه از سرير دولتش فرو كشيد چه ناخوشيها كه از ابناى زمان نمىبيند!و چه گلهاى مكافات كه از خارستان اعمال خود نمىچيند!به جهت دو دينار حرامى كه در ايّام منصب گرفته با فرومايه دست و گريبان مىشود.و زمانى به پاداش رنجانيدن بيچارهاى دل سياهش به خار دشنام اراذل و اوباش،
[١] مكر و حيله.(برهان قاطع).