معراج السعادة - النراقي، المولى احمد - الصفحة ٥٩٦ - مواضعى كه غيبت در آنها جايز است
ممات رسد و خار نيستى به دامن هستيت در آويزد و برگ بقا از نخل عمرت به تندباد فنا فرو ريزد.منادى پروردگار نداى الرحيل در دهد.مسافر روح عزيزت بار سفر آخرت ببندد.و نالۀ حسرت از دل پر دردت برآيد.و عرق سرد از جبينت فرو ريزد.و دل پر حسرتت همه علايق را ترك گويد خواهى نخواهى رشته الفت ميان تو و فرزندانت گسيخته گردد.و تخت دولت به تخته تابوت مبدّل شود.بستر خاكت عوض جامه خواب مخمل گردد.و از ايوان زر اندودت به تنگناى لحد درآورند.و نيم خشتى به جاى بالش «زرتار» [١] در زير سرت نهند.آن همه جبروت و عظمت و جاه و حشمت چه فايده به حالت خواهد رسانيد؟! مشهور است كه:اسكندر ذو القرنين در هنگام رحيل،وصيت كرد تا دو دست او را از تابوت بيرون گذارند تا عالميان بالعيان ببينند كه با آن همه ملك و مال با دست تهى از كوچگاه دنيا به منزلگاه آخرت رفت.
منه دل بر جهان كاين يار ناكس
وفادارى نخواهد كرد با كس
چه بخشد مر تو را اين سفله ايام
كه از تو باز بستانند سرانجام
ببين قارون چه ديد از گنج دنيا
نيرزد گنج دنيا رنج دنيا
بسا پيكر كه گفتى آهنيناند
به صد خوارى كنون زير زميناند
گر اندام زمين را بازجوئى
همه اندام خوبان است گوئى
كه مىداند كه اين دير كهن سال
چو مدت دارد و چون بودش احوال
اگر با اين كهن گرك خشن پوست
به صد سوگند چون يوسف شوى دوست
لباست را چنان بر گاو بندد
كه گريد چشمى و چشميت خندد
روزى هارون الرشيد بهلول عاقل ديوانهنما را در رهگذرى ديد كه بر اسب نى سوار شده و با كودكان بازى مىكرد.هارون پيش رفته سلام كرد و التماس پندى نمود.بهلول گفت:«ايّها الامير هذه قصورهم و هذه قبورهم».يعنى:ملاحظه قصرها و عمارتهاى پادشاهان گذشته و ديدن قبرهاى ايشان تو را پندى است كافى،در آنها نظر كن و عبرت گير كه ايشان هم از ابناى جنس تو بودهاند و عمرى در اين قصرها بساط عيش و عشرت گسترده اكنون در اين گورهاى پر مار و مور خفته و خاك حسرت و ندامت بر سركردهاند،فرداست كه بر تو نيز اين ماجرا خواهد رفت.
اينكه در شهنامهها آوردهاند
رستم و روئينه تن اسفنديار
تا بدانند اين خداوندان ملك
كز پس خلق است دنيا يادگار
[١] زرباف.