شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٤٨ - امام على عليه السلام و قطب آسيا
حضرت مىخواهند بفرمايند اين مقام خلافتِ اسلامى و اداره كردن امرِ جامعه، يك مقامى است كه بايد محور آن من باشم و اگر ديگرى باشد اداره جامعه اسلامى از هم پاشيده مىشود و امور مردم راكد و معطّل مىماند و نقش اساسى من در امر خلافت به منزلۀ قطب وسط آسياب است با اين حال ابوبكر امر خلافت را به عهده گرفت با علم و دانش به اينكه من قطبِ وسط آسياب هستم و اينطور نبود كه نداند و جاهل باشد و معذور.
«يَنحَدِرُ عنّى السَّيلُ» (سيل آب علم از من سرازير است).
حضرت خود را تشبيه فرموده به يك كوه خيلى بزرگ كه در دامنه اين كوه چشمههاى آب جارى است و به هم مىپيوندند و بسان سيلى عظيم سرازير مىگردد و علوم و معارف الهى از اين كوهِ با عظمت جارى است.
«و لا يَرْقى اِلَىَّ الطَّيرَ» و افق او آنقدر بلند است كه مرغ فكر بشر به قلۀ وجود آن نمىرسد. كلمۀ «لا» براى نفى جنس است. مىفرمايد: هيچ پرندهاى يعنى فكر بشرى به اوجِ عظمت و رفعتِ من نمىرسد.
البته اينها خودستايى و تعريف از خود نيست بلكه حضرت در مقام بيان حق و معرّفى آن مىباشد. گاهى انسان صفات خود را بازگو مىكند كه اگر به عنوان تعريف از خود باشد زشت است ولى گاهى مىخواهد از خود رفع اتّهام كند و يا مردم او را بشناسند و براى رفع احتياج خود به او مراجعه كنند، مانند دكترى كه بالاى مطب خود تابلو مىزند و نوع تخصّص و درجۀ علمى خود را هم روى آن مىنويسد و غرضش اين است كه مردم او را بشناسند و براى معالجه و رفع احتياج به او مراجعه كنند. كه اين تعريف از خود نيست.
اينجا هم حضرت در حقيقت مىخواهند بفرمايند: نبايد ديگران مردم را از من گردانده باشند بلكه بايد آنها را به حال عادّى و آزاد گذاشته باشند تا در شرايط مناسب،