شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٣٥٤ - اخلاص اميرالمؤمنين عليه السلام و حفظ اتّحاد
مىبينيم مىفهميم اين برخورد و حركت على عليه السلام از روى اخلاص است و الاّ على عليه السلام همان زور و بازو و شجاعت را كه در جنگها داشت الان هم دارد، لكن اين عكس العمل و سكوت او حاكى از اخلاص كامل او است و معلوم مىشود مرد خداست، لذا مسلمان شديم.
اينها شاهد بر اين است كه اميرالمؤمنين عليه السلام اگر خلافت را مىخواست بگيرد مىتوانست ولى چون مىديد اگر بخواهد حق خود را بگيرد اختلاف و جنگ داخلى بوجود مىآيد و زحمات پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از بين مىرود، لذا كوتاه آمد و يك طورى به مناسبتهاى مختلف حقانيت خود را بيان مىكند تا براى ديگران اتمام حجت باشد و از طرفى به جنگ و دعوا منجر نشود.
و در اين خطبه مىفرمايد: من ديدم اگر بخواهم بجنگم لابد بايد عترت و ذريۀ خودم هلاك شوند و من كه غير اينها معين و ياورى ندارم؛
از اين جهت به اين امر راضى نشدم. زيرا حسن و حسين عليهما السلام بعد از من بايد بين مردم خليفه و امام باشند و براى حفظ خون آنها قيام مسلحانه نكردم و از طرفى جز انگشت شمارى مانند سلمان فارسى، و ابوذر، مقداد و... همۀ مردم منحرف شده بودند. پس من به اينها از مرگ بخل ورزيدم و راضى نشدم كه اين افراد شهيد شوند و از دنيا بروند.
من از خلافت چشم پوشى كردم، آنچنان كه گويا خار و خاشاك در چشم دارم كه نمىشود آن را بيرون آورد و استخوان در گلو، كه نه پايين مىرود و نه بيرون مىآيد.
درگيرِ چنين غم و غصهاى بودم و گويا دائماً جام زهر مىنوشيدم. با اين مصيبت خوددارى كردم و از حق خودم صرفنظر نمودم، مانند كسى كه استخوان در گلويش مانده و بخواهد آب و غذا بخورد، فشار مىآورد و باعث زحمت او مىشود. براى من اين حالت خيلى ناگوار بود، اما باز هم صبر كردم.
قبلاً در خطبۀ سوم گذشت كه حضرت فرمود: «ميان خود و خلافت پردهاى