شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٣٥٥ - بيعت عمرو عاص با معاويه
آويختم و از آن كنار كشيدم و در انديشه شدم كه با دست شكسته (بدون ياور) به دشمن بتازم يا بر آن فضاى ظلمانى شكيبايى ورزم. فضايى كه بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پيرى رسند و مؤمن همچنان رنج كشد تا به لقاى پروردگار نايل آيد ديدم شكيبايى در آن حالت خردمندانهتر است و من طريق شكيبايى را برگزيدم، همانند كسى كه خار در چشم و استخوان در گلو دارد».[١]
بيعت عمرو عاص با معاويه
و منها: «و لَم يُبايِعْ حتّى شَرَطَ اَن يُؤْتِيَهُ عَلَى الْبَيْعَةِ ثَمَناً، فَلا ظَفِرَتْ يَدُ البائِعِ و خَزِيَت أَمانَةُ الْمُتْبَاعِ».
اين قسمت از خطبه مربوط به بيعت عمرو عاص با معاويه است. بعد از قتل عثمان مردم با على عليه السلام بيعت كردند و على عليه السلام براى معاويه نامه نوشت و وى را به اطاعت و بيعت دعوت فرمود. معاويه هم نمايندۀ حضرت على عليه السلام (جرير بن عبداللّه بجلى) را معطل كرد و از جواب خوددارى كرد و براى طلحه و زبير نامه نوشت و آنان را عليه اميرالمؤمنين عليه السلام تحريك نمود و از آنها خواست بصره و كوفه را در تصرف خود درآورند تا براى آنها از مردم بيعت بگيرد[٢]. و از طرف ديگر براى عمر و عاص نامهاى نوشت تا او را به طرف خود جذب كند و به او گفت مرا درياب كه به وجود تو نياز است، وقتى نامۀ معاويه رسيد عمر و عاص با دو پسر خود عبداللّه و محمد مشورت كرد، عبداللّه به او گفت: پدر، تو در اسلام سابقه دارى و معاويه مىخواهد دينت را بخرد و تو را رو در روى على عليه السلام قرار دهد، دين و آبروى خود را حفظ كن و پس ديگرش محمد به او گفت: پدر، تو از شخصيتهاى بزرگ اسلام هستى و درست نيست خانه نشين باشى، حالا كه در دربار على عليه السلام راهى ندارى پس دعوت معاويه را بپذير. عمرو عاص هم نظر محمد را پذيرفت.
[١]. نهج البلاغه، خطبۀ ٣ (شقشقيه).
[٢]. منهاج البراعة، ج ٣، ص ١٤٥.