شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٤٣٨ - حيل١٧٢٨ عمروعاص قرآنها بر سر نيزه
حالت اكراه و ناراحتى برگشت و بين او و بعضى طرفداران حكميّت و ترك جنگ، مجادلاتى صورت گرفت و طرفداران متاركۀ جنگ از هر طرف فرياد زدند اميرالمؤمنين به حكميت راضى شد و خودشان عهدنامهاى در موضوع رضايت به حكميّت نوشتند[١]».
در هر صورت حضرت را ناچار به قبول حكميّت نمودند. و معاويه از طرف خود عمر و عاص را حَكَم (داور) قرار داد و حضرت على عليه السلام عبداللّه بن عباس را معرفى كرد، امّا متأسفانه مقدس مآبهاىِ لشكرِ حضرت گفتند: ابن عباس حَكَم نباشد.
حضرت فرمود: ابن عبّاس كسى است كه مىتواند در مقابل حيله گرىها و مكارىهاى عمر و عاص ايستادگى كند، آنها جواب دادند: ابن عباس خويشاوند توست و ممكن است از تو طرفدارى كند و كسى را معرّفى كن كه با تو خويشاوندى نداشته باشد.
حضرت مالك اشتر را معرّفى فرمود. باز هم او را نپذيرفتند و خودشان ابوموسى اشعرى را پيشنهاد كردند، هرچه حضرت دليل آورد كه ابوموسى صلاحيت اين كار را ندارد و فريب مىخورد قبول نكردند و سرانجام با اصرار، ابوموسى را بعنوان حكم (داور) بر حضرت تحميل نمودند[٢]».
«عمروبن عاص و ابوموسى در دومة الجندل (قلعهاى بين شام و مدينه) به هم رسيدند و دربارۀ خلافت گفتگو كردند و قرار شد هر كدام به منبر رفته امير خود را از خلافت خلع كند و امر خلافت را به شورى واگذار كند، عمر و عاص با تزوير و حيلهاى كه در سر داشت، با احترام ابوموسى را بر خود مقدّم داشت، ابوموسى به منبر رفت و گفت: «همانطور كه اين انگشتر را از دست خود خارج كردم على عليه السلام را از خلافت خلع نمودم». بعد از او عمروعاص به منبر رفت و كلاه سر ابوموسى گذاشت و گفت: «همانطور كه اين انگشتر را به انگشت خود داخل نمودم، معاويه را به خلافت
[١]. مراجعه شود به شرح نهج البلاغۀ ابن ميثم، ج ٢، ص ٨٨ و ٨٩.
[٢]. شرح ابن ابى الحديد، ج ٢، ٢٢٨، ٢٥٥ و ٢٥٦.