شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٤٤٧ - حكايت مرد هوازنى
اَمَرتُكُم اَمْرى بِمُنعَرِجِ اللِّوَى فَلَمْ تَستَبينوا النُّصحَ الاّ ضُحَى الغَدِ»
شما را در منعرج اللّوى از رأى خود آگاه كردم و رأى و دستورات خود را به شما گفتم ولى شما فايدۀ پند مرا ندانستيد، مگر چاشتگاه).
حضرت مىفرمايد حكايت من و شما مانند حكايت آن مرد هوازنى است كه نامش دُريد بود و با برادرش عبداللّه به جنگ بنى بكر ابن هوازن رفتند و غنايم زيادى به دست آوردند، در بازگشت عبداللّه مىخواست شب را در محلى به نام «منعرج اللّوى» توقّف كند. دُريد برادرش از باب نصيحت به او گفت: ماندن ما در اينجا دور از احتياط است، مبادا قبيلۀ هوازن كه از ما شكست خوردهاند، بر سر ما بريزند، عبداللّه از روى غرورى كه داشت، حرف برادر را گوش نداد. فردا چاشتگاه طايفۀ هوازن بر سر آنها ريختند و اموالشان را غارت كردند و عبداللّه را به قتل رساندند و دُريد هم با زخم بسيار از دست آنها فرار كرد و بعد قصيدهاى را گفت كه يكى از اشعارش بيت بالاست.
حضرت مىفرمايد: نظير اين حكايت، نصيحت و پندِ دوستانۀ من بود كه به شما گفتم چون كار جنگ بر معاويه و اصحابش سخت شد، در صدد حيله و تزوير بر آمده و با حيلۀ عمروعاص قرآنها را بر سر نيزه كردند و متاركۀ جنگ را مىخواستند و شما از گفتار من پيروى نكرديد و به حكومت حكمين راضى شديد و با اصرار آن را بر من تحميل كرديد و اكنون زيان مخالفت شما با من و نپذيرفتن نصايح دلسوزانهام برايتان روشن شد[١].
والسّلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته
[١]. مراجعه شود به شرح و ترجمۀ نهج البلاغۀ فيض الاسلام، ذيل خطبۀ ٣٥.