شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٣٠٣ - غرور سلطان
مقام يقين عالىترين مرتبۀ كمال است و به فرمايش على عليه السلام «و بِاليَقِينِ تُدْرَكُ الغَايَةُ القُصْوَى»[١] هدف نهايى درك مىشود و يقين انسان را قوىدل و استوار و مطمئن مىسازد بطورى كه ديگر از هيچ چيزى هراس و دلواپسى ندارد.
حضرت مىفرمايد علت اينكه از تهديد شما و از جنگ نمىترسم، اين است كه به دين و عقيده و درستى راه خودم يقين دارم و در آن ترديد و شبههاى ندارم (و غير شبهةٍ من دينى) و اين يقين و اطمينان سبب شجاعت من است. همانطور كه در يكى از كلمات قصار مىفرمايد: «ما شَكَكْتُ فِى الحقِّ مُذْ اُريتُهُ»[٢](از روزى كه حق را شناختم در آن ترديد نكردم).
شجاعت انسان و بى باكى او از دشمن قسمت عمدهاش اين است در فكر او چيزهايى كه بازدارنده از اقدامات شجاعانه است، نمىآيد مثلاً به فكرش نمىرسد كه حالا آسيب مىبينم، چشمم كور مىشود، ضربه مىبينم و... بلكه اصلاً از اين دلواپسىها ندارد و در فكر حفظ جان و تن خود نيست.
غرور سلطان
البته اين دلواپسى نداشتن و به فكر جان خود نبودن گاهى از روى غرور است كه حماقت فرد را نشان مىدهد.
نقل مىكنند يكى از سلاطين سلجوقى را چهار غلام مىخواستند ترور كنند، وقتى غلامان بطرف او هجوم آوردند مأمورين مىخواستند از آنها جلوگيرى كنند و او را حفظ كنند ولى سلطان اعتماد به شجاعت و تيراندازى خود داشت و چون غرور او را گرفته بود گفت بگذاريد بيايند، اتفاقاً غلامان آمدند، او را كشتند و بدنش را قطعه قطعه كردند و اعتماد بيجا او را نابود كرد بنابراين ملعوم است كه اين خاطرجمعىِ
[١]. نهج البلاغه، خطبۀ ١٥٦ فيض الاسلام، (١٥٧ صبحى صالح).
[٢]. نهج البلاغه، حكمت ١٧٥ فيض الاسلام، (١٨٤ صبحى صالح).