شرح و تفسیر چهل خطبه نهج البلاغة - ایزدی، عباس - الصفحة ٢٧٤ - زندگى نامه و سابق١٧٢٨ تاريخى اشعث
لعنتِ لعنت كنندگان بر تو باد)
هر چند حفظ حيثيت و آبروى اشخاص در اسلام لازم است، اما كسانى كه از سران نفاق و توطئه به حساب مىآيند لعن و نفرين و شكستن آنها اشكالى ندارد، بلكه لازم است و اشعث بن قيس كه رئيس قبيلۀ بنى كنده بود و هميشه با حضرت مقابله و كارشكنى مىكرد، حتى در خانهاش كنار مسجد مأذنهاى ساخته بود و هر وقت حضرت به مسجد مىرفت براى اذان، او هم بالاى مأذنه مىرفت و به حضرت مىگفت: تو انسان دروغگويى هستى، مردم را فريب نده. اينطور برخوردهايى با حضرت داشت، لذا جا داشت حضرت او را در جمع خرد كند و با او به تندى سخن بگويد.
«حائك بن حائك» (اى بافندۀ پسر بافنده)
«حائك» اسم فاعل است، اگر از مادۀ «حيك» باشد به معنى متكبر مىباشد و اگر از مادّ حَوك باشد به معنى بافنده است و چون اشعث اهل يمن بوده و مردم آن سرزمين نوعاً بافنده هستند مثل بُرد يمانى و... را مىبافند و حضرت با اين تعبير شايد خواسته بگويد تو را به اين گونه امور چه؟ تو را نمانده كه در سياست دخالت كنى، برو دنبال پارچه بافى خودت.
از بعضى از روايات بر مىآيد كه شغل بافندگى كراهت[١] دارد و شايد علّتش اين باشد كه شخص بافنده آن هم در زمانهاى سابق كه امكانات كم بود، سر و كارش با مردمِ پايين دست است و سر و كارى با افراد بالادست و رجال و شخصيّتها ندارد، تا روح و فكرش وسعت پيدا كند، هر چند كارش ارزش خود را دارد، اما مجالى براى وسعت روح و رشد فكرى ندارد و در يك محيط سربسته به كار مشغول است. بعضى
[١]. وسايل الشّيعه، ج ١٢، ص ١٠٠، باب ٢٣، از ابواب مايكتسب به.