مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٩١ - ٢ جاودانگی حقیقت
خلاصه مقصود این است که جوابگویی عملی یک امر علیحده است.
خود راسل هم به این حرف اشکال میکند، میگوید: اینکه میگویند یک شئ در عمل قابل آزمایش باشد، حرف درستی نیست، ممکن است یک نظریهای را ما صد در صد خطا بدانیم، معذلک در عمل قابل پیاده شدن باشد، مثلًا با هیئت قدیم پیشبینی خسوف و کسوف به طور دقیق انجام میشد در صورتی که امروز از جنبه نظری مسلّم است که باطل است، با طب قدیم که قائل به طبایع و عناصر اربعه بود قرنها مردم را معالجه کردند در صورتی که از جنبه تئوری قطعا غلط بود. پس ممکن است یک تئوری جواب عملی بدهد ولی در عین حال حقیقت هم نباشد. بنابراین نظریه درستی نیست.
نظریه دیگر در باب حقیقت، نظریهای است که ماتریالیست دیالکتیکها آمدند از خودشان اختراع کردند. اینها یک حرفی در مورد حقیقت زدند که در ضمن مسأله نسبیت حقیقت را هم توجیه کنند؛ میگویند: «حقیقت عبارت است از آنچه از مواجهه حس با خارج پیدا شده باشد». این را هم دو جور میشود تقریر کرد: یکی اینکه حقیقت آن است که مطابق با واقع باشد ولی راه پیدایش حقیقت مواجهه حس با خارج است و مواجهه حس با خارج را راه وصول به حقیقت تلقی میکنیم؛ تقریر دوم اینکه: نه، اصلا تعریف حقیقت را همین بدانیم. هر چه از طریق مواجهه حس با خارج پیدا شد حقیقت است. بنابراین خطا آن چیزی است که از مواجهه حس با خارج پیدا نشده باشد. اگر از آنها بپرسید خطای حواس چطور؟ جواب میدهند خطای حواس وجود ندارد، تمام آنچه که انسان از راه حواس به دست میآورد حقیقت است، منتها حقیقت نسبی، به این شکل که: حقیقت هیچ وقت به طور مطلق در مغز انسان وجود پیدا نمیکند، یعنی واقعیت یک چیزی است که در ظرف خودش هست، انسان هم باز یک واقعیتی است در مقابل آن واقعیت که مجهز است به سلسله اعصاب، و خاصیت سلسله اعصاب این است که [وقتی] در مقابل یک واقعیت قرار میگیرد از آن متأثر میشود، ولی تأثر محض هم نیست، عکسالعمل هم در برابر آن نشان میدهد، به حساب اینها آن واقعیت میشود تز، و عکسالعمل اعصاب میشود آنتیتز؛ بعد آن تصویری که از بیرون آمده و عکسالعملی که اعصاب روی آن تصویر از بیرون آمده انجام میدهد ترکیب میشوند و میشود سنتز، و این میشود همان دیدن و میشود حقیقت؛ یعنی هرگاه یک ادراک، سنتز واقعیت خارجی و سلسله اعصاب بود، آن