مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٨١ - اشکال سوم
بعد ما حرارت میدهیم و میبینیم عیناً همان حالت را پیدا کرد. این دلیل بر درستی آن است. اگر کسی سؤال کند این که «اگر چیزی در عمل جواب درست داد دلیل درستی آن است» به چه دلیل [درست است]؟ مثلًا اگر فرضیه ما این باشد: «آهن اصلًا در حرارت منبسط نمیشود» ولی در عمل ببینیم منبسط میشود، از کجا که این، دلیل باشد بر این که این فرضیه نادرست است؟ یا وقتی گفتیم منبسط میشود و در عمل منبسط شد، از کجا معلوم که این فرضیه درست است؟ میگوید این که دیگر بدیهی است، قابل مناقشه نیست. به محض اینکه گفت «بدیهی است» میگوییم پس تو هم حرف دیگران را قبول کردی، تو هم روی یک شناخت خودمعیار دست گذاشتی. الآن هم که این حرف را میزنی اشتباه میکنی که خیال میکنی عمل را معیار قرار دادهای، باز شناختی را معیار قرار دادهای، یعنی خود این برای تو یک شناخت است.
به بیان دیگر: عمل آن است که وجود عینی دارد. تو یک فرضیه در ذهنت داری و به آن وجود عینی میدهی؛ در وجود عینی، منطبق با آن فرضیه درمیآید، پس میگویی این عمل که وجود عینی دارد معیار آن شناخت من است که وجود ذهنی دارد. من میگویم: این که «عمل معیار شناخت است» خود یک نوع شناخت است؛ «اگر عمل مطابق فرضیه درآمد پس فرضیه درست است» خود یک اندیشه و فکر است، یک شناخت است. آیا خود این اندیشه و شناخت را باز با عمل دیگری به دست آوردی؟
یا نه، بدیهی است؟ میگوید این دیگر واضح است، بدیهی است. پس جنابعالی هم اشتباه میکنی، تو از همان کسانی هستی که شناخت را معیار شناخت میدانند، و در میان شناختهای عالم به یک شناخت خود معیار قائل هستی و آن این شناخت است؛ یعنی به یک بدیهی قائل شدهای.
اشکال سوم
ایرادی که [گفتیم] راسل گرفته است، این ایراد است: تازه وقتی موشکافی میکنیم میبینیم اتفاقا تو در میان شناختهای خودمعیار [که آن را قبول نداری] چیزی را به عنوان شناخت خودمعیار قبول کردهای که شناخت خودمعیار هم نیست. خیال کردهای اگر فرضیهای را مورد آزمایش عملی قرار دادیم و نتیجه مثبت داد [دلیل صحّت آن است]. به قول راسل این وقتی درست است که احتمال وجود فرضیه