مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٧٦ - نظریه سوم نظریه خلاقیت تضادها
پس نظریه سوم برای تضادها نقش مثبت هم قائل است و این نظریه یگانه نظریهای است که الهیون و مادیون جدید در آن توافق دارند و لهذا اینها (مادیون پیرو هگل) به تضاد خلّاق قائلند و در اینجاست که نظر الهیون با آنها یکی میشود چون الهیون هم تضادها را آفریننده و دارای نقش مثبت میدانند.
پس در مورد تضادها سه نظریه وجود دارد، یک نظریه میگوید اساساً تضادها نبایستنی است و ای کاش نمیبود؛ نظریه دوم برای تضادها نقش منفی قائل است ولی آنها را لازمه لاینفک نظام عالم میداند؛ نظریه سوم تضادها و شرور را لازمه خیرات میداند ولی نقش آنها را تنها منفی نمیداند و برای آنها نقش مثبت هم قائل است و معتقد است اگر تضادها در عالم نبود، تکامل و تنوع و ترکیب هم نبود.
میشود. یعنی وقتی که قضاء وطر [و رفع نیاز] کرد از بدن، خودبهخود آن را رها میکند و تعلق تدبیریاش از بدن قطع میشود و پیری معلول این است که نفس تدریجا تدبیر خودش را از بدن میگیرد، و لهذا او میگوید که مرگ تدریجی است به این معنی که نفسی که متولد میشود از همان «آن» اول به سوی عالم آخرت در حرکت است و علاقه تدبیریاش به بدن برای نیازی است که به بدن دارد و بعد به هر اندازه که به فعلیت برسد تدریجا از تعلق تدبیری نفس به بدن کاسته میشود؛ یعنی از همان روز اول، پیری برای انسان شروع میشود و اگر هم فرض کنیم که او را در یک محیطی قرار دهیم که عامل فرسوده کنندهای از قبیل بیماریها و فشارها و بیتعادلیها در او اثر نکند باز هم جاودانه باقی نخواهد ماند. البته نمیتوان تعیین کرد که چقدر باقی خواهد ماند، مثلًا ممکن است صد هزار سال باقی بماند ولی بالاخره نفس بدن را رها خواهد کرد و ذاتا اقتضای خلود در او نیست. ممکن است مرگش به تأخیر بیفتد ولی بالاخره خواهد مرد و به سوی مرگ خواهد رفت، یعنی به سوی یک حیات عالیتر و راقیتر خواهد رفت (زیرا حرکت، حرکت جوهریه است و در حرکت جوهریه نفس نمیتواند در این مرحله جوهری باقی بماند، باید به مرحله بالاتر برسد).
ممکن است گفته شود که بنابراین کمّلین باید زودتر بمیرند چون زودتر به فعلیت میرسند. پاسخ این است که نه، چون امکان کمال محدود به حدود معینی که ما خیال میکنیم نیست و دایرهاش خیلی وسیع است. بله، اگر در مورد شخص کامل فرض کنیم که به مرحلهای برسد که دیگر کمال برایش امکان نداشته باشد همین طور است، ولی حتی نسبت به پیغمبر هم نمیتوانیم این حرف را بزنیم که مثلًا در اول چهل سالگی از نظر سیر تکاملیاش به مرحلهای رسیده بوده که دیگر حالت منتظرهای نداشته است، بلکه همیشه نسبت به تکاملهای بعدی حالت منتظره داشته است. ممکن است سؤال شود که اگر چنین است پس چرا میمیرند و به آن کمالها نمیرسند؟
جوابش این است که آن مرگ طبیعی که تحت تأثیر عوامل خارجی انجام نگرفته باشد (و به اصطلاح اخترامی نباشد) شاید اصلا در دنیا وجود نداشته باشد، اغلب و بلکه همه موتها موت اخترامی است؛ موت انبیاء و اولیاء که همیشه همینجور است و حتی برخی خواستهاند روایت «ما منّا الّا مقتول او مسموم» را بر همین معنی حمل کنند.