مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٥٤ - نظریه چهارم
خوبی است، و حالا در این شرایط، حقیقت برای تو این است که او آدم بدی است.
هم آن حقیقت است و هم این. حقیقت نسبی است، مطلق اندیشی را در شناختها باید کنار گذاشت.
امروز میبینید چقدر این جمله رایج است که «مطلق اندیشی معنی ندارد»، «هر اندیشهای را به صورت نسبی باید تلقّی کرد»؛ اندیشه بطلمیوس را نسبت به زمان خودش [باید سنجید]، نسبت به بطلمیوس و همه بطلمیوسیها حقیقت آن بود، یعنی در مجموع آن شرایط نمیتوانستند غیر از آن بیندیشند و برای آنها حقیقت همان بود که خودشان میاندیشیدند؛ از زمان کپرنیک به این طرف شرایط عوض شد و حقیقت برای دانشمندان معاصر چیز دیگری گردید. اگر روزی میگفتند عناصر چهارتاست، نسبت به آنها حقیقت همان بود، امروز هم که میگویند عناصر صد و چندتاست، برای اینها و نسبت به اینها حقیقت این است. اگر مردمی در یک زمان یا در یک مکان میگویند خدا هست، برای آنها حقیقت همین است که خدا هست، و اگر عدهای دیگر در زمان و شرایط دیگری میگویند خدا نیست، برای اینها حقیقت همین است که خدا نیست. اصلا حقیقت همین است که میگوییم.
این نظریه، نظریهای است که ماتریالیستهای زمان ما غالبا گفتهاند و میگویند.
نظریه چهارم
نظریه چهارمی هست که از نظریه سوم دقیقتر و بهتر است و بسیاری از اوقات ماتریالیستها این نظریه را ابراز میدارند. این نظریه نه تنها نظریهای است که ماتریالیستها میگویند بلکه نظریهای است که بعضی غیر ماتریالیستها- مثل بسیاری از الهیون- نیز آن را قبول دارند و هنوز هم بسیاری از الهیون نظرشان همین است، گو اینکه ما این نظریه را قبول نداریم که علتش را عرض خواهم کرد.
بسیاری از ماتریالیستها به این نظریه چسبیدند و گفتند تعریف حقیقت هیچکدام از اینها نیست؛ تعریف حقیقت این است: هر اندیشهای که تجربه و عمل آن را تأیید کند حقیقت است، و هر اندیشهای که تجربه و عمل آن را تأیید نکند حقیقت نیست [١].
[١]. اشتباه نشود؛ نه اینکه حقیقت آن است که مطابق با واقع است و هرچه که مطابق با واقع است در تجربه عملی خوب از آب درمیآید؛ نه، میگویند اصلا «مطابق با واقع» را رها کن.