مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٩٠ - مارکسیستها و مسأله شناخت
اولین مقوله او مقوله هستی است، میگوید: اگر هستی را به طور مطلق در نظر بگیریم و به چیزی نسبت ندهیم عین نیستی است. هستی باید به ماهیتی تعلق پیدا کند تا واقعیت داشته باشد، که معنای این حرف همان اصالت ماهیت و اعتباریت وجود است. بر فرض اینکه این حرف را قبول کنیم که هستی بما هو هو، واقعیت ندارد، نتیجه این حرف یک قضیه سالبه محصله است نه موجبه معدولة المحمول.
اینها خلاصه ایرادهایی است که بر حرف هگل وارد است، ولی اگر از این ایرادها صرفنظر کنیم «شدن» نیاز به علت ندارد، به دلیل نیاز دارد و دلیلش هم همینهایی است که گفت.
مارکسیستها و مسأله شناخت
میرویم سراغ فلسفه آقایان [مارکسیستها]. اینها در فلسفهشان بازگشت کردهاند به فلسفه هیوم. جای هیچ تردید نیست که مارکس نه فلسفه هگل را میفهمید و نه فلسفه کانت را. برگشت کردند به فلسفه هیوم و معرفت از نظر اینها همان انعکاس دنیای بیرون در ذهن است. خیلی سادهلوحانه این حرف را میزنند بدون اینکه از مشکلاتی که کانت و هگل مواجه با آنها بودند آگاهی داشته باشند. بدون شک کانت و هگل خیلی دقیق النظر و در میان اروپاییها به معنای واقعی فیلسوف بودهاند و لذا به بسیاری از مشکلات فلسفه رسیدهاند هرچند در حل آن مشکلات لغزیدهاند، به خلاف امثال مارکس که اساساً آن مشکلات را درک نکردهاند و به این حقیقت پی نبردهاند که حتی اشخاصی مثل هیوم و دیگران که وارد بحث فلسفی میشوند آنقدر عنصر وارد ذهنشان میکنند که یک دهم آن هم حسی نیست. کانت و هگل به این بنبستها رسیده بودند که برای خارج شدن از آن به آن تکلفات دست زده بودند. اما اینها همینطور ساده و عوام فریبانه شعار میدهند: ذهن آینه است، هرچه که در خارج است مستقیما در آن منعکس میشود، غافل از اینکه با آنچه که مستقیما از خارج وارد ذهن میشود معرفت و شناخت درست نمیشود، ذهن انسان صدها معنی و مفهوم دارد که اصلا از راه حس قابل توجیه نیست.
چه مثل خوبی آن مارکسیست قدیمی درباره اینها آورده؛ گفته که مثل اینها مثل آن دو آخوند دهاتی است که یکی از آندو برای هو کردن رقیب خود نزد عوام از او