مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٧٨ - نظریه ذیمقراطیس
عالم در حال تغییر و دگرگونی است، و در همین اصل اجتماع وجود و عدم در حرکت (به تفسیر مارکسیستها) این جمله از هراکلیت نقل شده است.
در مقابل، نحلههای فلسفی دیگری مانند الیائیان و همچنین طبیعیون بودند که تغییر را یک امر عارضی میدانستند. پارمنیدس که یک فیلسوف الیائی بود، معتقد بود که «موجود» لازمهاش چند چیز است، یکی ثبات و دیگر ازلی بودن و فنا نداشتن. او با یک تحلیل فلسفی میخواست استدلال کند که هرچه هست ثبات است و تغییر واقعیت ندارد.
شاگرد او که زنون الیائی و احیاناً «زنون اکبر» از او تعبیر میکنند، براهینی بر امتناع وقوع حرکت اقامه میکرده است. پارمنیدس فقط از راه تحلیل «موجود» میخواست نفی حرکت و تغییر را اثبات کند، ولی زنون براهینی هم بر محال بودن تغییر اقامه میکرده است. برهانی از او معروف است که عین آن را متکلمین ما که قائل به «جزء لایتجزّی» هستند اقامه میکنند، حالا معلوم نیست آیا از او گرفتهاند یا صرفاً توارد ذهنین است. در بحث جزء لایتجزّی مثال به بطیئی میزنند که سریعی از پی او میرفت و به او نمیرسید و محال هم هست که به او برسد، چون هر مسافتی منقسم میشود به دو قسم و هر قسمی باز منقسم میشود به دو قسم، الی غیر نهایة، بنابراین فاصله میان بطئ و سریع را اگر بخواهد طی کند، قبل از طی کردن نیمه دوم باید نیمه اول را طی کند، نیمه اول هم باز تقسیمپذیر است و هر قسم آن هم باز تقسیم میشود، و چون به طور غیر متناهی تقسیم میپذیرد، محال است در زمان متناهی حرکتهای غیر متناهی واقع بشود.
نظریه ذیمقراطیس
بعد از الیائیها مکتب ذیمقراطیس پیدا شد. مکتب ذیمقراطیس حرکت را محال و خیال نمیداند بلکه آن را موجود میداند ولی در واقعیت اشیاء دخیل نمیداند، واقعیت اشیاء را ذرات شکست ناپذیر (اتم) میداند که موجودات واقعی همین ذرات هستند ولی این ذرات با یکدیگر جمع و تألیف میشوند و از تألیفهای اینها موجودات مرکب به وجود میآید، عناصر به وجود میآید و در خود ذرات هیچگونه تغییری پیدا نمیشود و ازلا و ابدا به یک حال هستند؛ و این تغییراتی که در عالم میبینیم جز