مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٥٣ - راه دیگر برای رهایی از یأس
راه دیگر برای رهایی از یأس
نهایت حرفی که زدهاند این است که گفتند انسان دارای دو وجدان است: وجدان فردی و وجدان نوعی. پس انسان دو «من» دارد: من فردی و من اجتماعی؛ و همچنانکه [از نظر ما] انسان یک «من» تن دارد و یک «من» روح، و از «من» تن میگذرد و به بقای روح امیدوار است، اینها هم دو «من» دارند: من نوعی و من فردی؛ «من» فردی از بین میرود ولی «من» نوعی از بین نمیرود. البته این غیر از فلسفه مارکسیستهاست، این حرفی است که امثال دورکهیم گفتهاند و تازه حرف درستی هم نیست، و اگر فرض شود که این فلسفه درست است و انسان در درون خودش دارای دو «من» است و دارای دوگونه عواطف است بالفعل، هم من فردی را دوست دارد و هم من نوعی را، بنابراین در ایثارها من فردی را فدای من نوعی میکند و یأس و ناامیدی از بقای من به عنوان فرد ضرر ندارد در مقابل اعتقاد و امید به اینکه من نوعی باقی است. بر فرض صحت این فلسفه میتوان برای انسان امید درست کرد و او را از یأس نجات داد، نه صرف اینکه طبیعت در تکامل است [١].
تنها این فلسفه «دو منی» است که میتواند در مقابل الهیون وجهی برای امیدواری ارائه دهد، الهیونی که میگویند فقط مسأله جاودانگی روح و اعتماد به خدا و اتصال به خدا و اینکه ذرهای از عملهای انسان گم نمیشود، و تمام اعمال انسان در
وجود میآورد و گوهرهایش را تحویل میدهد و باز دومرتبه صدفهای دیگر. این حسابی است که ما داریم. به حساب اینها که چنین چیزی نیست. با توجیه و تأویل نوعی میخواهند مطلب را درست کنند، و الا یک فرد مسلّما خاک میشود و از بین میرود، او که قطعا به کاملتر از خودش تبدیل نمیشود. اینها میخواهند در نوع، تکامل درست کنند. در فرد که تکاملی نیست: زید بن عمرو زندگی کرد و مرد و بعد هم پوسید و خاک شد، او کی تبدیل به کاملتر از خودش شد؟ میگویند: جامعه باقی است، یعنی افراد را به منزله اعضای جامعه تلقی میکنند و میگویند اگر فرد از بین میرود جامعه باقی است، عضو جامعه از بین میرود برود، کل که باقی است و انسان کلی باقی است. ولی روشن است که این بقا تا وقتی است که زمینی و جامعهای وجود داشته باشد، ولی وقتی که زمین منفجر شد و از بین رفت انسان کلی هم دیگر باقی نیست، بلکه ممکن است انسانی و جامعه دیگری از نو به وجود بیاید نه اینکه همین جامعه موجود تبدیل به کاملتر از خودش میشود، مگر اینکه چشم بسته بگوییم لابد همین طور میشود چون مقتضای دیالکتیک همین است، ان شاء اللّه میشود![١]. [یعنی با صرف اینکه طبیعت در تکامل است، نمیتوان انسان را از یأس نجات داد.]