مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٦٩ - وجوه اشتباه هگل از نظر ما
هگل هم از هستی و نیستی و شدن به جنس و فصل و نوع تعبیر میکند، منتها او با یک جمله خودش را از همه این گرفتاریها خلاص کرده و گفته است این مسأله که شما میان ذهن و خارج اختلاف قائل هستید و میگویید این تحلیلها مربوط به ذهن است و به خارج ارتباطی ندارد، خارج و ذهن ما نداریم، هرچه که در ذهن است در خارج هم عین همان است. تمام آنچه که ما معقول ثانی میدانیم مانند جنس بودن و فصل بودن و امثال آن، و مقولاتی که ارسطو برای امور عینی آورده او مدعی است که در خارج هم هست. او تمام معقولات ثانیه ذهنی را هم جزء مقولات شمرده، چون برای او ذهن و عین از هم جدایی ندارند. پس هگل میتواند دم از بینیازی از علت بیرونی بزند، چون او جریان خارج را عین همان جریان ذهنی میداند و مدعی است که عین همان استنتاجهایی که بین مفاهیم ذهنی هست در خارج هم وجود دارد و حقایق از یکدیگر بالضروره نتیجه میشوند؛ مثلًا ذهن هستی را یک چیز میبیند و نیستی را چیزی در مقابل آن که از آن استنتاج میشود.
خلاصه اینکه هگل میتواند چنین حرفی بزند و بنابر اصل او ایرادی هم به او وارد نیست و اگر اشکالی هست به همان اصل غلطش است. ولی این آقایان که به آن اصل قائل نیستند و ذهن را انعکاس خارج میدانند و میگویند فلسفه ما فلسفه علمی است، چطور میتوانند بگویند حرکت معلول تضاد درونی است؟ چطور ضدی که بالقوه در شئ هست از بطن آن بیرون میآید، مثلًا یک طبقه که وجود دارد طبقه دیگر که ضد آن است در بطن آن رشد میکند و جنگ و ستیز میان آندو درمیگیرد؟
پس اگر قبول هم بکنیم که جریان طبیعت بر این اساس (سه پایهای) هست باز تضاد دیالکتیکی باید با اصل حرکت توجیه شود و باز حرف الهیون سر جای خودش هست که قانون اصلی عالم حرکت است ولی این حرکت بر این اساس است که شئ با حرکت به وجود میآید، با حرکت که به وجود آمد نطفه فنا و نیستی خودش را در درون خودش رشد میدهد و بعد نفی میشود و شئ دیگر به وجود میآید، و همچنین. پس باز قانون اصلی، حرکت است و تضاد مسیر آن، و باید دید حرکت نیازمند به محرک هست یا نه؟ پس باز تمام حرفهای الهیون سر جای خودش باقی است و سر و صدای محرک درونی بیهوده و باطل است.