مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٣٠ - نظریات دیگر در مورد فلسفه تاریخ
از تاریخ داریم، یعنی تاریخ را ساخته انسان بما هو انسان میدانیم نه انسان [را] ساخته تاریخ و تاریخ [را] ساخته اقتصاد. پس «برداشت اقتصادی از تاریخ و برداشت تاریخی از اقتصاد» این همان قربانی شدن انسان است همان طور که در مسأله «از خود بیگانگی» شرح دادیم.
البته خود مارکس درباره انسان به عنوان یک فرد یعنی از جنبه روانشناسی بحث نکرده است و فقط درباره جامعه و تاریخ بحث کرده است. ولی بحثی که او از جنبه جامعهشناسی و درباره فلسفه تاریخ دارد نمیتواند فاقد جنبه روانشناسی باشد گرچه ژرژ پولیتسر در اصول مقدماتی فلسفه خواسته است از جنبه روانشناسی وضع دیگری به آن بدهد که البته غیر قابل قبول است.
در واقع مادی بودن هویت تاریخ، از یک نظر به معنی مادیت هویت انسان و به معنای این است که محرکات انسان تنها محرکات مادی است، انسان گاهی محرکات معنوی هم پیدا میکند ولی این محرکات معنوی اصیل نیستند و ساخته شده محرکات مادی هستند و در عین حال میتوانند مؤثر در محرکات مادی واقع شوند و ایندو تأثیر متقابل در یکدیگر داشته باشند، از قبیل تأثیر روبنا در زیربناست، نه اینکه تأثیر آنها مانند تأثیر دو قطب مخالف و مستقل در یکدیگر باشد آنچنانکه ما هم میگوییم و تضاد در عالم را از قبیل تضاد قطبهای مستقل میدانیم، مثل تضاد عناصر که قدما میگویند، یا مثل آنچه که در مورد ساختمان انسان در ادیان آمده است که انسان را دارای دو درجه از وجود میدانند: وجود سفلی، وجود علوی؛ اینها به عنوان دو قطب مخالف در وجود انسان هستند و این غیر از آن است که اینها میگویند. اینها روح و ماده را به عنوان دو قطب مخالف نمیدانند و هر چه را که جنبه معنوی دارد تبعی و طفیلی جنبه مادی میدانند. خلاصه از نظر اینها جامعه نیز مانند فرد هویت مادی دارد؛ همان طور که احیانا فرد متحرک به محرکات معنوی میشود ولی این محرکات اصالت ندارند، مولود عادت است نه طبیعت، جامعه نیز احیانا تحت تأثیر محرکات روبنایی واقع میشود اما اصالت ندارد.
آندره پییتر در کتاب خود حرف عجیبی آورده است، در ابتدا گفته است:
«تا تضاد نباشد جامعهای وجود نخواهد داشت، برای اینکه آزادگانی وجود داشته باشند وجود بردگان ضروری است.» [١]
[١]. مارکس و مارکسیسم، ص ٣٥.