مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٦٨ - شناخت « خودمعیار »
شما میگویید شناخت حقیقی یعنی شناخت مطابق با واقع. من از کجا بفهمم که شناخت من مطابق با واقع است؟ ممکن است من از یک مسئلهای یک شناخت داشته باشم و شما شناخت دیگری داشته باشید، با چه معیاری میتوانیم بسنجیم که شناخت من حقیقی است و شناخت شما غیر حقیقی یا برعکس؟ این از مهمترین مسائل منطقی است که میتوانم بگویم در حدود دو هزار سالی که بر آن گذشته یک نظریه در مورد آن مطرح بوده است ولی بعد نظریه دیگری پیدا شده و امروزه نظریه دوم به بنبست رسیده است [و میل به بازگشت به نظریه اول پیدا شده است].
شناخت « خودمعیار »
اینجا مجبورم مقداری از اصطلاحات خاص علم منطق را بیان کنم. ما یک منطقی داریم که گاهی «منطق عقلی»، گاهی «منطق قیاسی» و گاهی «منطق ارسطویی» گفته میشود [١]. این منطق در قدیم بر اساسی نهاده شده بود که لازمه آن اساس این بود که معیار شناخت، شناخت است؛ خود شناخت معیار شناخت است؛ یعنی شناختی معیار شناخت دیگر واقع میشود. اگر میپرسیدیم وقتی شناختی معیار شناخت دیگر واقع میشود خود آن «شناخت معیار» را به چه وسیله میشود به دست آورد، میگفتند آن شناخت معیار هم ممکن است با شناخت دیگر به دست آید ولی انسان به شناختهایی میرسد که نیازی به معیار ندارد، بدون معیار صحّت آنها تضمین شده است. آن منطقی که اسمش را «منطق ارسطویی»، «منطق عقلی» و یا «منطق قیاسی» میگذارند یکی از مهمترین مسائلش همین است. این منطق با این بیان آغاز میشد: اندیشه (شناخت) بر دو نوع است: یا «تصور» است یا «تصدیق» [٢]. هر یک از تصور و تصدیق یعنی هر یک از این دو شناخت نیز بر دو قسم است: یا «بدیهی» است یا «نظری». شناخت بدیهی یعنی شناختی که نیاز به معیار ندارد، بدون معیار تضمین شده
[١]. حال به اینکه این تعبیرات درست است یا نادرست، کاری ندارم.[٢]. به شناختهایی که در آن «حکم» وجود دارد «تصدیق» میگفتند. مثلًا شناخت به این که «زید ایستاده است» تصدیق است چون حکم در آن است. اما اگر صرف خود زید را تصور کنید، این تصور است. البته اینها تأثیری در بحث ما ندارد.