مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٢١ - تضاد درونی اشیاء
میگفت فلاسفه میخواستند جهان را از راه علیت توجیه کنند ولی این توجیهی است که در نهایت امر به بنبست میرسد؛ یعنی ما از راه علیت نمیتوانیم هستی را توجیه کنیم؛ وقتی میگوییم «الف علت ب است و ب معلول الف» اینها یک سلسله امور محسوس وجودی و به قول ما از قبیل قضایای مطلقه عامه است که فقط دلالت بر وجود میکند ولی دلالت بر ضرورت نمیکند. مثلًا ما میبینیم که آب در صد درجه حرارت تبدیل به بخار میشود و در زیر صفر درجه یخ میبندد. چنین وضعی وجود دارد و اگر از عقل بپرسید که چرا آب در صد درجه حرارت تبدیل به بخار میشود، جوابی جز این ندارد که چنین وضعی وجود دارد، یعنی اگر عکس این هم واقع شده بود از نظر عقل اشکالی نداشت. به عبارت دیگر علیت، تجربی است و با یک امر تجربی فلسفه به جایی نمیرسد، فلسفه باید معقول باشد؛ به خلاف دلیل، که در دلیل نتیجه از مقدمات منطقا استنتاج میشود، یعنی عقل در این موارد حکم به ضرورت میکند، نظیر آنچه که شیخ و امثال او در باب برهان دارند و میگویند برهان یک شرطش ضرورت است.
دلیل، چیزی است که معقول است، ولی علیت معقول نیست (یعنی تجربی است). مقصود از «معقول است» این است که عقلا استنتاج میشود و عقل به ضرورت آن حکم میکند. اگر الف مساوی ب است و ب مساوی ج، مساوی بودن الف با ج منطقی است و عقل حکم میکند که غیر از این محال است نه اینکه چون تجربه کردیم مساوی بودن آندو را فهمیدیم، بلکه عقل منطقا حکم میکند که باید چنین باشد و در اینجا ضرورت منطقی حکمفرماست.
اصل دیگری که در فلسفه هگل وجود دارد همان اصل وحدت ذهن و عین یا وحدت معقول و واقع است که مکرر در کلماتش بر آن تکیه میکند. از نظر هگل، برخلاف کانت و فلاسفه ماقبل کانت، اصلا ذهن و عین دو چیز نیستند تا بگوییم فلان شئ ذهنی است یا عینی، و بعد بیاییم ایدهآلیست یا رئالیست بشویم. فلسفه او اصلا در هیچیک از این قالبها نمیگنجد و از نظر او معقول عین واقعیت است و واقعیت عین معقول؛ یعنی آنچه را که عقل در عالم خودش به طور ضرورت استنتاج میکند، همانی است که در خارج واقع میشود.
یک تفاوت اساسی دیگر که میان فلسفه هگل و فلسفه ما هست این است که ما معقولات را به معقولات اولیه و معقولات ثانیه (فلسفی و منطقی) تقسیم میکنیم و