مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٨٦ - دیالکتیک از نظر هگل
بالضروره چیزی بود، لعلة نیست، فرض آن کافی است برای اینکه آن چیز دوم باشد (الذاتی لا یعلّل)؛ انسان حیوان است، اگر بالامکان حیوان بود علت لازم داشت ولی چون بالضروره است نیاز به علت ندارد. علیت در جایی میآید که رابطه رابطه امکانی باشد نه ضروری. بهترین حرفها را در باب «جعل» قدمای ما گفتهاند که: «ما جعل اللّه المشمشة مشمشة و لکن اوجدها»؛ گفتهاند: جعل یا به ماهیت تعلق میگیرد یا به وجود؛ به هر کدام که تعلق بگیرد، جعل، جعل بسیط است. جاعل وجود انسان را جعل میکند نه اینکه یجعل وجود الانسان وجودا. اگر جعل به وجود تعلق بگیرد به ماهیت هم بالعرض تعلق میگیرد به جعل بسیط. جعل مرکب باز به ماهیت تعلق میگیرد بالعرض یعنی مجازا و باز به وجود هم تعلق میگیرد بالعرض یعنی مجازا. خلاصه اینکه حقیقتا جعل به اینها تعلق نمیگیرد و هیچکدام اینها مجعول نیستند چون ذاتی هستند. اینها مربوط به «ذاتی» باب ایساغوجی است. «ذاتی» باب برهان هم همینطور است. مثلًا «الانسان ممکن بالضروره» یعنی اگر انسان را فرض کردیم، ممکن بودن لازمه ذات انسان است و الذاتی لا یعلّل.
دیالکتیک از نظر هگل
دیالکتیک در فلسفه هگل یعنی عبور کردن از دلائل به نتایج به ضرورت منطقی.
تا آنجا که به ذهن مربوط میشود، ما هم قبول داریم که استدلالها عبور از مقدمات است به نتایج به ضرورت منطقی، منتها یک حرف دیگری هم هگل اضافه میکند و میگوید: فرقی میان ذهن و عین نیست و عملی که برای ذهن قائل هستید که عبور منطقی از دلائل به نتایج میکند عینا در طبیعت هم هست و اشیاء در طبیعت به ضرورت منطقی از یکدیگر استنتاج میشوند. پس پیدایش نتیجه از مقدمه، ضرورت است، لذا اگر ما بگوییم هگل تضادها را علت حرکت میداند در تعبیر مسامحه کردهایم. از نظر او تضادها منتج نتایج هستند بالضرورة، لذا نیاز به علت هم ندارد، چون این انتاج ذاتی است و الذاتی لا یعلّل.
بنابراین فلسفه هگل از راهی به «شدن» و حرکت میرسد که دیگر نیازی به علت ندارد، نه اینکه نیاز به علت دارد ولی علت درونی است و ماورائی نیست؛ و طبق مبنای هگل هم مطلب همینطور باید باشد، کلام و اشکال فقط در مبنای اوست.