مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٧٨ - تاریخچه بحث حرکت
که ما میبینیم، مجموع ذرات ازلی و ابدی است که هیچگونه تغییری از قبیل کاستی و افزایش در آنها پیدا نمیشود و این عالم یک نمودی است از همان ذرات. حتی خود دکارت هم چنین دیدی نسبت به جهان داشت. البته او قائل به ذرات نبود. ولی او غیر از مسأله روح که قائل بود، دیگر همه هستی را با همین اجسام توجیه میکرد و برای حیات واقعیتی قائل نبود. خود او میگفت ماده و حرکت را به من بدهید، عالم را برای شما میسازم. بعد از او نیز بسیاری از افراد این حرف را زدند، یعنی این که عالم غیر از این مادهای که وجود دارد و غیر از یک سلسله حرکات سطحی چیز دیگری نیست.
پس از دکارت، در اروپا هرچند مسأله حرکت به صورت قوه و فعل مطرح نشد ولی به صورتهای دیگر مطرح گردید. به هر حال هرچه که فلسفه اروپایی جلو آمد، چه از راه فلسفههایی مثل فلسفه هگل و چه از راه علوم، اصالت حرکت بیشتر ثابت شد و مورد تأیید قرار گرفت و معلوم شد که حرکت بیش از این مقدار- که امثال ذیمقراطیس و دکارت گفتهاند- در عالم نفوذ دارد؛ و الا در زمان پیش، فلسفههایی نظیر فلسفه لاوازیه وجود داشت که میگفت هیچ چیزی موجود نمیشود و هیچ چیزی معدوم نمیشود، که خود یکی از مصادیق روشن فلسفه «بودن» است؛ یعنی هرچه که بوده از ازل همینگونه بوده و تا ابد نیز چنین خواهد بود. بعدها خود علم نظریه لاوازیه را رد کرد و چیز دیگری به نام انرژی کشف کردند که ماده به آن تبدیل میشود و بعد دیدند که خود ماده و انرژی هم صورتهای مختلف از یک واقعیت دیگر است. بالاخره هر چه علم جلو رفت بیشتر به واقعیت تغییر و تحول رسید و همین اتمهایی که ذیمقراطیس آنها را نشکن فرض میکرد، دیدند که نه، بشکن است؛ اولا یک شئ نیستند، بلکه یک مجموعه و یک دستگاه هستند و ثانیا قابل شکستن هستند و اگر هم نشکنند دائما در حال تغییر و تبدل هستند، دائما در حال تشعشع هستند، از بین میروند و از نو به وجود میآیند و خلاصه اینکه ثباتی در عالم نیست.
اولًا، یک اشکال در اینجا به این حرف میشود کرد که فلسفه بودن ضرورتا به جاودانگی روح نمیانجامد، یعنی لازمه فلسفه بودن اعتقاد به روح (که ظاهراً در اینجا مقصود روح انسان است، هرچند که اینها گاهی بر خدا هم اطلاق میکنند) نیست. بسیاری از فلاسفه قدیم به فلسفه شدن معتقد نبوده و در عین حال اعتقاد به روح هم نداشتند که در میان قدما از همه بارزتر ذیمقراطیس است. ذیمقراطیس به عقیده خود اینها به طور مسلّم یک فیلسوف مادی است؛ حالا مسلّم نیست که به حسب