مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٨٧ - وجوه تباین منطق دیالکتیک با اصول اسلامی
سخن را که خود ما مکرر گفتهایم بگوییم که زمان هم [ترقی و پیشرفت دارد و هم انحطاط و انحراف]؛ یعنی بشر به حکم طبیعت ذاتی خودش که محکوم غریزه نیست و اختیار و آزادی بر او حکومت میکند و به حکم این سعه میدانی که دارد میتواند به جلو برود، میتواند انحراف به راست یا چپ پیدا کند، حتی میتواند جامعه را متوقف کند یا عقبگرد داشته باشد، و لذا جامعههای گذشته ترقی و انحطاط داشتند. زندگی حیوانات مثلًا زنبور عسل از چند هزار سال قبل تا به حال یک حالت یکنواخت داشته، چون غریزه بر آنها حاکم است و عقل و آزادی و ابتکار در آنها نیست، و حال آنکه بشر از آن زمان تا به حال هزار رنگ به زندگی خود زده است. بشر به حکم اینکه یک موجود انتخابگر و آزاد است و طرح زندگی خودش را میریزد، یک موجود جایز الخطایی هم هست؛ به همان دلیل که پیشرو هست اشتباهکار هم هست. پس ما نمیتوانیم دربست تسلیم مقتضیات زمان باشیم، بلکه باید تفکیک کنیم، ببینیم در زمان چه چیزهایی به وجود آمده است که اینها واقعاً برای بشر تکامل و کمال و سعادت است و چه چیزهایی پیش آمده است که اینجور نیست.
خوب، اگر مسئله در حد مقتضیات زمان باشد، این جوابها و این بحثها پیش میآید، ولی اینها جنبه علمی دیگری به مطلب میدهند؛ میگویند وقتی جامعه تغییر کمّی پیدا میکند و منتهی به تغییر کیفی میشود، اساساً ماهیت جامعه عوض میشود و وقتی ماهیت جامعه عوض شد جبرا قوانین آن هم باید عوض شود، و تغییر ماهوی جامعه را همان تغییر نیروی تولید میدانند، و از نظر اینها وقتی ماهیت نیروی تولید عوض شد، همه چیز در جامعه عوض میشود و حتی انسان هم عوض میشود.
پس باز میبینیم اصل سوم دیالکتیک با اصل مسلّم ما که جاویدان ماندن یک سلسله افکار و قوانین است تباین و ناسازگاری پیدا میکند.
اصل چهارم همان اصل تأثیر متقابل است. مفهوم این اصل این است که هیچ چیزی در دنیا نیست که در اشیاء دیگر اثر نگذارد و یا از اشیاء دیگر اثر نپذیرد، بلکه هر چیزی تمام کیان خودش را از اشیاء دیگر دارد، یعنی وابستگی دارد به همه اشیاء دیگر. قدمای ما یک حرفی دارند که از زمان هگل به این طرف مورد قبول نیست و آن اینکه میگفتند برای اشیاء ذاتی هست (حالا اعم از اینکه وجود باشد یا ماهیت) و در مرتبه زائد بر ذات، روابط و اضافاتی. اصل تأثیر متقابل را قدما هم قبول داشتند و کار به جایی میرسید که وحدت عالم مطرح بود. حتی خود ارسطو مسئله وحدت عالم را به