مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٢٤ - مارکس و فلسفه هگل
مارکس و فلسفه هگل
اکنون ببینیم این آقایان (مارکسیستها) چه میگویند؛ اینها میگویند: مارکس منطق را از هگل گرفت و فلسفه را از مادّیون قرن نوزدهم، مخصوصا از یکی از معاصرانش به نام فوئرباخ. استالین در جزوه ماتریالیسم دیالکتیک میگوید: منطق هگل روی سر خودش ایستاده بود، یعنی واژگون بنا شده بود (در عین اینکه دستگاه خوبی بود)، مارکس آن را روی پایش قرار داد، یا میگوید: ماتریالیسم قرن نوزدهم جامد و مبتذل بود، سطحی بود چون تحرک در آن نبود، مارکس آمد به آن روح و عمق داد، برای اینکه منطق متافیزیکی را از او گرفت و منطق دیالکتیک به آن داد.
استالین طور دیگر تعبیر میکند، میگوید: مارکس پوستههای ایدهآلیستی منطق هگل را دور انداخت و هستههایش را گرفت، و همچنین ماتریالیسم قرن نوزده را گرفت، پوستههای متافیزیکیاش را دور انداخت و هستههایش را نگهداشت.
اکنون ما دیالکتیکی را که به قول اینها دیگر جنبههای ایدهآلیستی ندارد در نظر میگیریم [١]. اینها میگویند مارکس آمد پوستههای ایدهآلیستی فلسفه هگل را دور انداخت، ناچار مسئله وحدت عین و ذهن را دور انداخت و اصالت را به عین داد. آن مسئلهای که هسته مرکزی فلسفه هگل بود و آن اینکه علیت مقولهای است که در درون این دستگاه قرار دارد و شناخت از راه استنتاج باید صورت بگیرد نه از راه علت و معلول، مارکس و پیروانش این پوسته را هم دور انداختند و بازگشتی به ماقبل هگل کردند و تکیهشان را روی اصل علیت قرار دادند. ماتریالیسم دیالکتیک و فلسفه مارکس با اصل هگل که تکیهاش روی دلیل بود و اصل علیت را طرد کرده بود مخالفت کرد و دوباره به اصل علیت بازگشت. خوب! شما که پوستههای ایدهآلیستی را دور انداختید، یکی از چیزهایی که باید دور بیاندازید، این ضرورت منطقی است، یعنی آن
[١]. البته هگل به آن معنی که قائل به ذهن باشد و منکر عین، ایدهآلیست نبوده، ایدهآلیست بودن هگل به این معنی بود که برای ذهن تبعیت از عین قائل نبود نه اینکه مثل مارکسیستها عین را اصل بداند و ذهن را انعکاسی از آن، بلکه او برای ذهن و عین همدوشی و هم عنانی قائل شد و آنچه را که در ذهن صورت میگیرد با آنچه که در عین صورت میگیرد یکی دانست، در صورتی که اینجور نباید قائل شود (از نظر غیر ایدهآلیستها)، او خیال کرده بود که توجیه فلسفی عالم راه دیگری ندارد.