مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٩٣ - مارکسیستها و مسأله شناخت
دلیل و نتیجه به شمار آورد، بلکه از باب علت و معلول است. وقتی که پای علیت به میان آمد، قهراً آنها هم باید برای حرکت علتی ذکر کنند و از همینجا تضاد را علت حرکت مطرح میکنند. ولی حقیقت این است که تضاد نمیتواند علت حرکت باشد، بلکه خود تضاد معلول حرکت است. البته این بدان معنی نیست که تضادها تأثیری در حرکتها ندارند، بلکه بدون شک تضادها هم تأثیر در حرکت دارند ولی مطلب مهمی که باید مورد توجه قرار گیرد این است که تضادها تأثیرشان در حرکت به نحو علیت ایجادی نیست بلکه به نحو اعداد و تحریک محرکهاست.
گاهی تأثیر شئ در حرکت به این نحو است که حرکت را مستقیما ایجاد میکند، مانند نیروی موجود در سنگ که علت مباشر حرکت است، و گاهی هم به نحو اعداد و تحریک محرک است، مانند ضربهای که از خارج بر سنگ وارد بیاید که نقش این ضربه تغییر نیروی موجود در سنگ و ایجاد مبدأ میل در آن برای تحریک است، نه اینکه خود ضربه علت حرکت باشد و حرکت پس از انفکاک از علت خود باز ادامه پیدا کند؛ نه، انفکاک علت ایجادی از معلول محال است.
مثال دیگر اعمال یا سخنانی است که غضب و خشم را در شخص برانگیزد و او را وادار به کارهای جنونآمیز نماید. بدون شک عمل یا سخن به خشم آورنده علت مباشر کارهای جنونآمیز نیست، علت مباشر خود شخص است. سخن به خشم آورنده سبب است و نقش آن تحریک محرک است. لذا از نظر فقهی، ما سبب را هم شریک در اثم میدانیم چون برای او نحوی دخالت و تأثیر قائل هستیم. تضادها هم بدون شک تأثیر بسیاری در حرکتها دارند ولی وقتی ما مطلب را تحلیل فلسفی میکنیم میبینیم که نقش تضادها نقشی است که در فقه به نام «سبب» از آن تعبیر میکنند نه نقش مباشر؛ یعنی تضادها سبب میشوند که علتها حرکتها را ایجاد کنند.
پس وقتی میگوییم تضادها علت نیستند، مقصود این است که علت مباشر نیستند، و وقتی میگوییم علت هستند یعنی به نحو «تسبیب» دخالت در حرکت دارند.
بنابراین ما دخالت تضادها در حرکت را قبول داریم و برای تضادها نقش عمدهای هم در رشد و نموها و تکاملها قائل هستیم. مثلًا در تعلیم و تربیتها گفته میشود اگر یک شخص در زندگی مواجه با عوامل مخالف نشود و در حال مبارزه با آنها نباشد فرد ضعیفی بار میآید، به علت اینکه اگر شخص مواجه با عوامل منفی مانند سرما و گرما و فقر و ظلم و ... بشود، در وجودش عکسالعمل به وجود میآید و نیروهای موجود در