مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٧٤ - اشکالات وارد بر « منطق عمل »
این عنوان که این منطق هم دیگر قابل قبول نیست. وقتی این منطق هم قابل قبول نباشد، دیگر منطقی برای انسان باقی نمیماند.
این دلایل چیست؟ میگویند تو میگویی تنها عمل است که محک و معیار شناخت است؛ من یک شناخت را با عمل میسنجم، اگر آن شناخت، حقیقی باشد، در عمل نتیجه مثبت میدهد و اگر حقیقی نباشد در عمل نتیجه مثبت نمیدهد؛ پس چون در عمل نتیجه مثبت داد حقیقی است. میگویند تو فکر نکردی که خود اینکه «عمل معیار اندیشه است» یک اندیشه است، یعنی خودش یک شناخت است. تو خودت داری ارسطویی فکر میکنی و نمیدانی [١]. همین که میگویی «عمل معیار اندیشه است» معنایش این است که «اگر این فرضیه درست باشد در عمل نتیجه میدهد، در عمل نتیجه داد پس درست است، در عمل نتیجه نداد پس درست نیست». خود این یک قیاس ارسطویی است، یک شناخت است. تو این را معیار قرار دادهای. بازهم در اینجا شناخت وابسته به عمل است که معیار قرار گرفته است.
ممکن است کسی بگوید: همین فکر که تو میگویی «اگر این فرضیه درست باشد در عمل نتیجه میدهد و چون در عمل نتیجه میدهد پس درست است» از کجا معلوم که درست باشد و غلط نباشد؟ خود این، یک شناخت است و معیار میخواهد. تو میگویی همیشه یک رابطه میان اندیشه حقیقی و نتیجه عملی دادن وجود دارد. همین که «همیشه یک رابطه میان شناخت و عمل وجود دارد» یک شناخت از جهان است. خود این شناخت از کجا درست شد؟ شاید اصلا این شناخت که «رابطهای میان شناخت و عمل هست» غلط باشد؛ یک شناخت، حقیقی باشد و در عمل نتیجه ندهد و یک شناخت، غلط باشد و در عمل نتیجه درست بدهد. این را با چه معیاری ثابت میکنی؟ نمیتوانی بگویی که این را هم با عمل میتوانم ثابت کنم. آخرش میگویی این دیگر بدیهی است؛ یعنی باز رسیدی به «شناخت خودمعیار»، به همان حرفی که ارسطوییها رسیده بودند.
[١]. من در علمای جدید، تنها راسل را دیدم که متوجه این نکته شده است، البته او هم به طور کامل به همه جهات توجه نکرده است.