مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٢٦ - مارکس و فلسفه هگل
علیت است که ما را میرساند به اینکه این علت کافی نیست، زیرا یک وقت ما میگوییم ضدی از ضدی استنتاج میشود، در اینجا ما اساساً نیازی به فرض علت نداریم؛ یک وقت میگوییم ضدی از ضدی متولد میشود در عالم اعیان، یعنی نسبت ضد اول با ضد دوم نسبت [علیت] است، یعنی این فی ذاته وجودی دارد جدا و آن هم وجودی دارد جدا، این در ذات خودش امکان دارد وجود داشته باشد و یا وجود نداشته باشد، به واسطه علت وجود پیدا کرده است. تا این مقدار را که همه دنیا قبول داشتند، ولی بعد این حرف پیش میآمد که این علتی که زمانا تقدم دارد بر این معلول، آیا این تمام علت این معلول است و آیا اصل علیت به ما اجازه میدهد که این را علت موجبه بدانیم؟ یا اصل علیت به ما میفهماند که این شرط لازم برای به وجود آمدن این هست ولی شرط کافی نیست یعنی این را ما باید به عنوان یک علت قابلی و اعدادی بپذیریم و باز برویم پی علت ایجابی و علت فاعلی، یعنی باز مسئله به همان سر حد خودش برمیگردد.
- اگر او تضاد را «اصل» بشمارد و یا بگوید این تصوری که شما از علیت دارید و میگویید علت خارج از معلول است و به طور دائم همیشه علت مؤثر است و معلول متأثر، این تصور، تصور غلطی است، دیگر این اشکال جا ندارد.
استاد: ضد چگونه از آن به دست میآید؟ استنتاج میشود یا زاییده میشود؟
- استنتاج که نیست ولی ضرورتا از آن خارج میشود و معلولیتش ضروری است. اینها ممکن است بگویند: پدید آمدن ضدی از ضد دیگر «اصل» است و دیگر دلیل نمیخواهد، مثل اینکه میگویند دو خط موازی هر چه امتداد پیدا کنند به هم نمیرسند و این یک اصل است و دیگر احتیاج به دلیل ندارد.
استاد: نه، این جور نیست. اولًا اینکه شما میگویید «اصل است» مقصودتان اصل موضوع است و اینها نمیگویند که ما «تضاد» را به عنوان یک اصل فرض کردهایم و راهی هم برای اثباتش نداریم (هرچند باید ثابت شود)، بلکه در باب علیت همان حرفی را میزنند که ما میزنیم، یعنی اینکه یک شئ بدون علت به وجود بیاید محال است، و اینکه ضدی بدون ضد قبلی به وجود بیاید محال است، نه اینکه ما این را فعلًا به عنوان یک اصل موضوع میپذیریم؛ خوب، ممکن است کسی چیز دیگری را اصل فرض کند. ولی مسئله ضرورت علت و معلول، بر اساس همان قبول شدههای آنها قابل توجیه نیست؛ یعنی این که اگر علت تامه یک شئ وجود پیدا کند تخلف