مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٢٨ - مارکس و فلسفه هگل
ضد خودش یک ضرورت عقلی و منطقی میدانست که عقل جز این نمیتوانست دربارهاش فکر بکند، و آنچنان ضرورتی فقط با فلسفه ایدهآلیستی (به قول اینها) جور درمیآید که نیازی به ماوراء نداشته باشد، چون ترتب ضدی بر ضدی، عقلی بود و حال آنکه این فلسفه به قول خودشان علمی است و هرگونه ترتب عقلی را که غیر حسی باشد قبول ندارد. ترتب حسی چیست؟ ترتبی است مثل ترتب مرغ بر جوجه و جوجه بر مرغ و مانند آن، یعنی باز برگشت به قضایای وجودیه ماقبل هگل (مثلًا هیوم). خوب، ما فرض میکنیم که حس و تجربه که معنای فکری اینهاست به ما نشان میدهد که در عالم از هر شیئی که چیزی به وجود میآید، ضد آن است و باز از آن ضد هم ضد دیگر در مرتبه کاملتر به وجود میآید؛ فرض میکنیم که چنین باشد، کی ما میتوانیم بگوییم چنین چیزی مقتضای ضرورت منطقی است و غیر از آن محال است؟ به چه دلیل میتوانیم بگوییم غیر از آن محال است؟ امری که متکی بر حس و تجربه است چطور میتواند غیر از خودش را نفی کند؟! مکرر گفتهایم که اینها بنا را بر اصل حسی و تجربی بودن و به قول خودشان علمی بودن گذاشتهاند و در نتیجه حتی خود علیت را هم نمیتوانند ثابت کنند، چون علیت یک مفهوم فلسفی است و مفهوم علمی نیست، همه علما آن را قبول دارند بدون اینکه هیچ علمی بتواند اثباتش کند. اصل «ضرورت ترتب معلول بر علت تامه» باز یک اصل فلسفی است، و الّا کدام لابراتوار میتواند ضرورت را تأیید کند و حکم به امتناع تخلف معلول از علت نماید. تازه بعد از اینکه ما مماشاتا قبول کنیم که علم میتواند ضرورت را اثبات کند، باز بحثی که همیشه بوده که آیا علتهای محسوس برای معلولهای محسوس تمام العله هستند یا جزء العله، مطرح میشود (که البته یک بحث صغروی است) و سؤال به جای خود باقی است.
عللی که تقدم زمانی بر معلولشان دارند، «علت» نامید نشان نوعی مسامحه است یعنی جزء ضعیف از علت هستند، اینها به «شرایط» شبیهتر هستند؛ کسی لزوم آنها را انکار نمیکند، ولی بحث در کافی بودن است.
پس میگوییم اولًا علم نمیتواند علیت را اثبات کند، بلکه تنها میتواند توالی، معیت، تعاقب و این گونه امور را اثبات کند، و مسئله [سومی] که اساساً بحث اینجا پیرامون آن دور میزند این است که گذشته از اشکال قبل آیا آنچه که محسوس است و در خارج دیده میشود که بدون آن معلول وجود پیدا نمیکند و با آن وجود پیدا