مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٣٥ - نظریه فروید
این جهت مختلف است.
نظریه فروید
فروید [١]- که قهرمان روانکاوی است- معتقد بود که تمام عناصر روان ناخودآگاه انسان از روان خودآگاه گریختهاند و در آنجا جایی را برای خودشان تشکیل دادهاند؛ یعنی عناصر روان ناخودآگاه ابتدا در روان خودآگاه بودهاند، ولی این عناصر از مرزی که میان روان خودآگاه و روان ناخودآگاه وجود دارد به طور پنهان گریختهاند و به قسمت روان ناخودآگاه رفتهاند. آنها تدریجا در آنجا دنیایی تشکیل دادهاند که از روان خودآگاه بسیار مفصلتر و وسیعتر و گستردهتر است. از نظر فروید، مخصوصا پسراندگیهای روان [باعث این گریز میشود]. «پسراندگیها» یعنی آنجا که غرایز و تمایلات انسان میل به بروز و ظهور دارند ولی انسان مانع بروز و ظهور آنها میشود (به قول او سانسور میکند)، عادات و عرف اجتماعی اجازه نمیدهد که قسمتی از روان خودآگاه انسان [بروز کند]. مثلًا انسان بر یک امری خشم گیرد [ولی نتواند خشم خود را ارضا کند]. البته بیشتر تکیه فروید روی تمایلات جنسی است: انسان از نظر جنسی تمایلی پیدا میکند ولی شرایط و محیط اجتماعی اجازه بروز نمیدهد؛ چارهای نمیبیند الّا اینکه این میل و به اصطلاح این عشق را فراموش کند. مثلًا به خیابان میرود، چشمش به یک صورت میافتد، دلش به دنبال چشم میرود [٢]، ولی انسان حس میکند که نمیشود دنبالش را گرفت، راه بسته است، چارهای نمیبیند جز اینکه فراموش کند، فراموش هم میکند ولی در واقع فراموش نکرده است؛ قضیه فراموش شدنی نیست. وقتی آن میل دید که به او اجازه بیرون آمدن از این طرف نمیدهند، از آن دروازه دیگر که در روان انسان وجود دارد میگریزد و به روان ناخودآگاه میرود. این احساس و تمایل همیشه میداند که اگر بخواهد بیرون بیاید فورا میگویند: برو گم شو! و اجازه بیرون آمدن به او نمیدهند.
[١]. .[٢]. به قول شاعر:
دل برود چشم چو مایل بود | دست نظر رشتهکش دل بود | |