مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٣٩ - توجیه سوم
علوی روح ما سر و کاری ندارد میشود یک کار عادی و کار مبتذل.
ما اصل خوبی و بدی را همانطور قبول میکنیم که امثال آقای طباطبائی و راسل گفتهاند، که معنای «خوب بودن و خوب نبودن»، «باید و نباید»، دوست داشتن و دوست نداشتن است، ولی کدام «من» دوست داشته باشد؟ من سفلی یا من علوی؟ آنجا که من علوی انسان دوست داشته باشد، میشود اخلاق و ارزش، و اینکه انسان برای اخلاق یک علوّی احساس میکند ناشی از همین جاست، و اینکه انسان یک جنبه از وجود خودش و کارهای مربوط به آن جنبه را دارای علوّ و بلندی میبیند، یک اعتبار و قرارداد نیست، بلکه برای این است که آن جنبه را در وجود اقوی و اکمل احساس میکند و تمام کمالات هم به همان وجود و اشتداد در آن برمیگردد و همه نقصها هم به عدم.
طبق این نظر راستی، درستی، احسان، رحمت، خیر رساندن و امثال این امور یک سلسله معانی مسانخ و مناسب با من علوی انسان است. حکما هم گفتهاند حکمت عملی مربوط به فعل اختیاری است از نظر اینکه افضل و اکمل چیست، و میخواهند مطلب را در نهایت امر به نفس برگردانند، و تصریح هم میکنند که نفس انسان دوگونه کمال دارد: کمال نظری و کمال عملی؛ یاد گرفتنها و به دست آوردن حقایق عالم کمال نظری نفس است، و اخلاق فاضله کمالات عملی نفس است، یعنی نفس را در مقام عمل رشد میدهد و رابطهاش را با بدن متعادل میکند و به آنچه که کمال واقعی نفس هست کمک میکند.
اگر این مطلب را بگوییم، به یک اصل اسلامی بسیار بزرگی میرسیم که حکما نگفتهاند و آن اینکه: انسان به حکم اینکه دارای یک شرافت و کرامت ذاتی است که [همان] جنبه ملکوتی و نفخه الهی است، ناآگاهانه آن کرامت را احساس میکند، بعد در میان کارها و ملکات، احساس میکند که این کار یا این ملکه با این شرافت متناسب هست یا نیست؛ وقتی احساس تناسب و هماهنگی میکند، آن را خیر و فضیلت میشمارد، و وقتی آن را به خلاف آن کرامت مییابد، آن را رذیلت میداند، مانند حیوانات که به حکم غریزه هدایت میشوند به نفع و ضررشان. نفس انسان نیز در ماوراء طبیعت کمالاتی دارد، بعضی کارها و ملکات متناسب با آن کمالات است؛ و بایدها و نبایدها و خوب و بدهای کلی توجیهش این است که: انسانها در آنچه کمال نفسشان هست متشابه آفریده شدهاند و وقتی متشابه آفریده شدهاند دوست