مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٣٣ - بررسی
باشد، یعنی عوامل مادی طبیعت که در ذات خود فاقد عقل و شعورند نمیتوانند افاضه کننده عقل و شعور به نفس بوده باشد، پس نیرویی برتر باید دست در کار باشد.
مسلمین این بیان را پذیرفتهاند و مکرر در سخنان خود آن را آوردهاند. برخی از حکمای اسلامی [١] در براهین اثبات واجب الوجود، آنگاه که از طریق حرکت خواستهاند استدلال کنند، علاوه بر طریقه معروف ارسطویی برای اثبات محرک اول، از این راه- یعنی حرکت نفس از عقل بالقوه به عقل بالفعل- نیز وارد شدهاند.
نیاز به فرض عقل فعال، از ناحیه دیگر نیز احساس شده است و آن راهی است که ابن سینا رفته است. ابن سینا آنجا که قوای ادراکی را تقسیم میکند به قوایی که مدرک صورند و قوایی که مدرک معانیاند و هر یک از این صور و معانی، یا جزئیاند و یا کلی، برای صور جزئی یک قوه مدرک و یک قوه حافظ اثبات میکند و برای معانی جزئی یک مدرک و یک حافظ دیگر، و برای هر کدام در مغز محل مخصوص معین میکند. آنجا که به معانی کلی میرسد، میگوید نظر به اینکه قوه عاقله مجرد است و محل ندارد و تجزّی نمیپذیرد نتوان در آنجا مدرک و حافظ را از یکدیگر تفکیک کرد، از طرفی محال است که همانکه مدرک است حافظ هم باشد؛ اینجاست که وجود عقل فعال را به عنوان قوه حافظه عقل ضروری میداند و مدعی است آنجا که عاقله از حافظه خود استمداد میکند حالتی است که میان او و عقل فعال اتصال پدید میآید [٢].
اما مسأله بقای روح: حکمای اسلامی تردید نمیکردند که ارسطو قائل به بقای نفس بوده است. ولی امروز از نظر مورخان فلسفه این مطلب مورد تردید است. شارحان ارسطو نیز وحدت نظر ندارند. اسکندر افریدوسی منکر بقای روح است و ثامسطیوس طرفدار بقای روح است. علت اینکه مسلمین ارسطو را به طور قطع قائل به بقای روح میدانستند این بود که کتاب اثولوجیا را از ارسطو میدانستند و از آن کتاب پیداست که نویسندهاش قائل به بقای روح بوده است ولی امروز تقریباً محقق شده است که کتاب اثولوجیا از افلوطین است- که از حکمای اسکندرانی است- نه از ارسطو.
[١]. منظومه سبزواری، اوایل «الهیات بالمعنی الاخص».[٢]. اشارات، اواخر نمط سوم.