مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٩٥ - « از خود بیگانگی » فوئرباخ تا « ماتریالیسم تاریخی » مارکس از مادی گرایی فلسفی به مادی گرایی اقتصادی
نمایش صرفاً مرامی از انسان و جهان محدود شود. آنها قصد داشتند یک موجود اجتماعی مجسم در زمان را جایگزین موجود انتزاعی فوئرباخ کنند. احساس مذهبی که فوئرباخ آن را همچو رویایی بیرون از زمان تصور میکرد و برای مریدان وی تبدیل به یک محصول اجتماعی میشد وابسته به شکل معینی از جامعه بود و برای الغای آن احساس میبایستی ابتدا آن جامعه را نابود کرد.
بنابراین آنها از انتقاد دینی به انتقاد اجتماعی میگذشتند و از مادیگرایی فلسفی به مادیگرایی اقتصادی.» [١]
در این فصل نظر مؤلف بر آن است که سیر تفکر مارکس را بیان کند که چه چیزهایی را از فوئرباخ اقتباس کرده و چه تطور و تحولی را خودش ایجاد کرده است.
قبلًا دیدیم که مسأله بشرگرایی را فوئرباخ مطرح کرد و مدعی شد که دین سبب از خود بیگانگی بشر شده است و بشر آنچه را که خود داشت به موجود دیگری که خود آن را خلق و فرض کرده بود نسبت داد، بنابراین انسان باید به خود بازگردد و خودش خدای خودش باشد. این نوعی انسانگرایی است که فوئرباخ به آن معتقد بوده و مارکس هم از او اقتباس کرده است. ولی مارکس در این حد متوقف نشد، چون انسانگرایی فوئرباخ به تعبیر آندرهپییتر یک نوع انسانگرایی انتزاعی یا رؤیایی است یعنی پایه و اساسی ندارد؛ توجیه نکرده است که چرا انسان از خود بیگانگی دینی پیدا میکند و از چه راهی باید با آن مبارزه کرد، همینقدر گفته است که انسان از خود بیگانه میشود، گویی خود به خود و به طور اتفاقی چنین حالتی پیش میآید و مثلًا بعد هم میشود با عزم و تصمیم انسان را به خودش بازگرداند. کأنّه طرز تفکر فوئرباخ چنین چیزی بود. مارکس ضمن اینکه انسانگرایی را از فوئرباخ استفاده کرد خواست آن را از صورت یک امر انتزاعی به صورت یک امر مجسم یعنی به صورت یک امر خارجی و عینی درآورد. مارکس به اینجا رسید که انسانگرایی به معنای کلی معنی ندارد، زیرا از نظر مارکس انسان نوعی امری انتزاعی است؛ انسان در طبقه هویت پیدا میکند. لهذا از نظر مارکس همه چیز ماهیت طبقاتی دارد، زیرا خود انسان در هویت خود ماهیت طبقاتی دارد، پس انسان دوستی عام هم بیمعنی است، بر خلاف اسلام که به فطرت قائل است و انسانیت را در نوعیت خود جستجو میکند، ماهیت
[١]. مارکس و مارکسیسم، ص ٣٠.