مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٤٥ - دکارت و مسئله شناخت
چیزی را ببیند و در عالم خواب شک کند که آن چیزی که میبینم درست است یا خطا؟ در عالم خواب انسان شک ندارد که هر چه را که میبیند درست میبیند؛ وقتی بیدار میشود، میبیند همهاش وهم و خیال بوده و چیزی نبوده است (شدم بیدار و دیدم باز عریان جمله اعضا را)؛ از کجا که تمام زندگی من الآن یک خواب بزرگ نباشد؟ از کجا که من غزالی که میگویم پنجاه سال پیش، از فلان زن که مادرم باشد متولد شدم، پدرم که بود، مدرسه رفتم، ازدواج کردم، چندین سال درس خواندم، چند سال ریاضت کشیدم و امروز هم در اینجا نشستهام، یکدفعه بیدار شوم و ببینم تمام اینها خواب بوده؛ از کجا که خواب نبوده است؟ چه دلیلی دارم که تمام این زندگی فعلی من، همین که الآن به عنوان یک فیلسوف نشستهام و میخواهم برای خودم مبدأ فکر پیدا کنم ادامه یک خواب طولانی نباشد؟ اینها همه میرساند که بشر راجع به مسئله شناخت چگونه سر یک بزنگاههایی گیر میکند.
دکارت و مسئله شناخت
مگر دکارت [١] اینطور نبود؟ دکارت هم جهانبینی خودش را ارزیابی کرد، عقاید مذهبی و فکر و اخلاق و اعتقادات و فلسفه خویش را [بازنگری کرد]، یکدفعه روی مسئله شناخت لغزید، گفت: این که من میگویم عالم چنین است، خدا وجود دارد، نفس وجود دارد، روح وجود دارد، دنیا وجود دارد، پاریس وجود دارد، مذهب مسیح چنین است، به چه دلیل میگویم؟ رفت سراغ ابزارهای شناخت، دید همه قابل مناقشه است، خواست روی حواس تکیه کند، دید که حواس از همه چیز پایهاش لرزانتر است، خواست روی عقل تکیه کند دید عقل نیز لرزان است، یکدفعه دید زیر پایش خالی است، در همه چیز شک میکند و اصلا هیچ چیز برایش باقی نماند. در همین حال که در فضا معلّق شده بود و زیر پایش هیچ چیز نمانده بود و در همه چیز شک میکرد، یکمرتبه متنبّه این نکته شد، گفت: ولی اگر در همه چیز شک میکنم، در اینکه شک میکنم شک نمیکنم. در وسط زمین و آسمان روی یک صخره ایستاد، گفت: یک جا پیدا کردم: [اینکه] در حواسّ خودم شک میکنم راست است، در
[١]. .