مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٤٢ - ٤ آیا فلسفه « بودن » خردگراست و فلسفه « شدن » طبیعت گرا؟
میشود فلسفه حرکت و فلسفه شدن، و بعضی دیگر که خردگرا و درونگرا هستند چون سر و کارشان با انتزاعات ذهنی است و آنها از امور ثابت هستند لذا جهان را هم ثابت میبینند.
در پاسخ به این سخن باید گفت مگر خود هگل که بزرگترین فیلسوف «شدن» است خردگرا نبود؟ خردگراتر از هگل ما کسی را نداریم. حتی خود مارکسیستها میگویند هگل ایدهآلیست است. ولی ما قبلا هم گفتیم که هگل ایدهآلیست به معنای مصطلح نبود که جز به ذهن به چیز دیگر قائل نباشد و منکر خارج باشد، بلکه او کسی بود که عین و ذهن را یکی میدانست و هرچه را که ذهنش انتزاع میکرد میگفت که در خارج هم همینطور است و چون ذهن و عین را یکی میدانست میگفت که جهان را باید توجیه کرد و توجیه فقط از راه دلیل و استنتاج است نه از راه علیت؛ نظام، نظام علیت و معلولیت نیست، نظام استنتاج است. فلسفهای خردگراتر از این نمیشود پیدا کرد.
به هر حال این سخن که پیروان فلسفه «بودن» خردگرا هستند و پیروان فلسفه «شدن» طبیعتگرا، سخن نادرستی است. اگر میگفت بعضی پیرو منطق قیاسی هستند و بعضی دیگر پیرو منطق تجربی، و آنهایی که پیرو منطق تجربی هستند چون سر و کارشان با تجربه و با واقعیات اشیاء است لذا قهرا به حرکت و «شدن» گرایش دارند اما کسانی که پیرو منطق قیاسی هستند چون قیاس از امور ذهنی است لذا از طبیعت و حرکت دور میشوند و به فلسفه «بودن» گرایش پیدا میکنند، باز یک سخنی بود هرچند کم ارزش، ولی اینکه گفته است پیروان فلسفه «بودن» خردگرا و پیروان فلسفه «شدن» طبیعتگرا هستند، سخنی است بیاساس و نادرست و در مورد هگل این سخن نقض میشود.
حالا یک بحث مختصری راجع به اینکه فلسفه بودن خردگرا و فلسفه شدن طبیعتگراست، میکنیم و بعد به مباحث دیگر میپردازیم.
گفت: فلسفه بودن خردگراست و قوانین اندیشه را بیان میکند و فلسفه شدن طبیعتگراست و قوانین را بیان میکند، و بعد اضافه کرد قوانین حاکم بر طبیعت غیر از قوانین حاکم بر اندیشه است.
برداشتش به این شکل بود که قوانین اندیشه برای اندیشه درست است و صادق است ولی در طبیعت صادق نیست، و در واقع میخواست بگوید دو نوع قانون هست