مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥١٦ - جدل، فلسفه پیشرفت
جاودانگی روح را انکار کنند و در ضمن فلسفه خود را نیز از پوچی و ناامیدی برهانند.
در این زمینه کوشش زیادی دارند و به شکل شادمانهای هم این سخن را میگویند که نه، جای ناامیدی نیست، تکامل باقی است، راه باقی است و امثال این حرفها. در اینجا هم تحت عنوان «جدل، فلسفه پیشرفت» ضمن اینکه میخواهد اصل تکامل را بیان کند میخواهد بگوید چنین نیست که هر هستی به نیستی بینجامد و قضیه در همین جا ختم شود، بلکه از نیستی هم هستی به وجود میآید، هستی در سطح کاملتر (به همان ترتیب تز و آنتیتز). لذا میگوید:
«در این صورت آیا باید مأیوس شد؟ آیا باید نتیجه گرفت که این تحول دائمی جز زوال غمانگیز و حرکت ناامیدانه موجودات و اشیاء چیز دیگری نیست؟ خیر! حکمت هگل فراتر از بدبینی فیلسوفی چون هراکلیت دیدگاه بسیار وسیعتر از امکانات ارتقاء بشریت ارائه میدهد که مکتب مارکس این دیدگاه را باز هم گستردهتر خواهد کرد.
هگل باز مینویسد: «به این نوع تغییرات، بلافاصله جنبه دیگری میپیوندد به طوری که دوباره از مرگ، زندگی نوینی متولد میشود. شرقیها چنین تصوری داشتند که شاید بزرگترین فکر و قله افکار متافیزیک آنان باشد. عقاید مربوط به تناسخ، بیانگر همین تصور است و فنیکس نیز که بیپایان از خاکسترهای خود سر بیرون میآورد چنین نشانهای است.
اما همه اینها تصاویری است شرقی که بیشتر مناسب جسم است تا روح. بخنر تصور دیگری ارائه میدهد؛ روح نه فقط جوانتر بلکه برتر و روشنتر از پیش ظهور میکند».
در واقع برای هگل- و به درجهای بیشتر برای مارکس- بشریت و رای آدمی است:
«هر نهاد و هر دوره تاریخی فقط یک مرحله گذرا از توسعه بیپایان جامعه بشری است که از کهتر به سوی برتر میرود. هر نهاد یا غیره ... که باطل و توجیهناپذیر میشود باید جای به مرحلهای برتر دهد که به نوبت خود وارد دوره انحطاط و مرگ میشود. بدینسان حکومت روحانیون جای به حکومت سلطنتی و سپس به حکومت عامه میدهد؛ و مارکس خواهد گفت که چنین است در مورد اشراف که جای به طبقه بورژوا میدهد که به نوبت خود ناچار است در مقابل طبقه پرولتر کنار رود ... پس کلید پیشرفت و جدل در این است که مرگ خلاقیت دارد و مولّد است.» [١]
[١]. ص ١٨ و ١٩.