مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٤٨ - تعاریف دیگر « حقیقت »
معدوم است. وقتی میگویید یک شئ با شئ دیگر مطابق است، مثلًا این دست من با دست دیگر من مطابق است، باید هر دو وجود داشته باشند تا بر یکدیگر انطباق پیدا کنند. قضایای تاریخی درباره مسائلی است که آن مسائل معدوم است. وقتی میگوییم نادرشاه در فلان سال سپاه تشکیل داد و به طرف اصفهان که افغانها آن را اشغال کرده بودند آمد و در «مورچه خورت» اصفهان با افغانها جنگید و آنها را شکست داد، همه سخن از وقایعی است که در گذشته موجود بوده و [اکنون] معدوم مطلق است. حال که معدوم است من بگویم این سخن راست است یا دروغ؟ میگویید راست است چون مطابق با واقع است؛ میگویم واقعی وجود ندارد، «واقع» الآن معدوم است.
از همه اینها بالاتر این است که گفتهاند این مسئله که حقیقت امری است که با واقع منطبق باشد، ناشی از فکر ثبات در جهان است، یعنی این را کسانی گفتهاند که فکر میکردند جهان ثابت و بیحرکت است، ولی حال که معلوم شده جهان متغیر است و در دو لحظه به یک حال نیست و هیچ حالتی را در دو «آن» ندارد، پس [شناخت خود را] با چه چیزی منطبق میکنید؟ تا یک شئ ثابت نباشد نمیشود چیزی را بر آن منطبق کرد. چون جهان ثبات ندارد، منطبق بودن ذهن با عین و واقع، بیمعنی است.
اینها یک سلسله ایرادهاست که بر تعریفی که علمای قدیم و قدمای ما در مورد حقیقت ارائه دادهاند، وارد کردهاند و بعد گفتهاند به خاطر وجود این اشکالات باید از این تعریف دست برداشت. آیا این ایرادها وارد است یا وارد نیست؟ آیا علمای قدیم متوجه این ایرادها بودهاند یا نبودهاند؟ مطلبی است که اگر فرصت کردم در همین مباحث عرض میکنم. البته هیچکدام از این ایرادها وارد و درست نیست.
تعاریف دیگر « حقیقت »
چون این ایرادها را وارد میدانستند گفتند باید برای شناخت راستین، راستین بودن و حقیقت بودن، تعریف دیگری ارائه دهیم. حال تعریف «حقیقت» چیست؟ عدهای گفتند اگر یک فرد تنها را در نظر بگیریم حقیقت عبارت است از اندیشهای که در ذهن آن فرد وجود دارد و با اندیشههای دیگر او سازگار است؛ یعنی اندیشهای که در ذهن شما پیدا میشود اگر با سایر اندیشههای شما سازگار درآید و تناقض نداشته باشد حقیقت است ولی اگر اندیشههای دیگر شما را نفی کند و با آنها سازگار