مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٨١ - جاودانگی حقیقت
اینها معتقد هستند که عمل و در عمل نتیجه دادن و تطبیق شدن و توجیه کردن حوادث، ملاک حقیقت است. آن حرفها را گذاشتهاند کنار و مطلب را به این صورت طرح میکنند، میگویند:
هر علمی در ابتدا فرضیه است. ابتدا برای یک دانشمند راجع به یک مسأله یک فرضیه پیدا میشود (از راه الهام یا راه دیگر). این فرضیه را تا در مرحله فرضیه است نمیشود گفت حقیقت است، بعد باید این فرضیه را در مقام عمل و آزمایش دربیاوریم (و لذا فرضیههایی که غیر قابل آزمایش است از این باب به کلی خارج میشود) و وقتی آن را در مرحله آزمایش درآوردیم، یا جواب مثبت خواهد بود، یعنی میتواند واقعیت را توجیه کند، [یا منفی]. اگر در مقام آزمایش درست از آب درآمد میگوییم این حقیقت است، یعنی فرضیهای است که در عمل نتیجه درست داده است. مثلًا در مورد علت یک بیماری یک فرضی میکنند و بعد طبق آن فرض عمل میکنند؛ اگر نتیجه مثبت داد میگویند آن مطلب حقیقت است به دلیل اینکه در عمل نتیجه داده است. فردا یک فرضیه دیگری پیدا میشود که به طور جامعتر و کاملتر در عمل جواب میدهد، یعنی در برگیرنده چیزهای بیشتری است که آن آزمایش قبلی آنها را نداشت. این هم حقیقت است، بلکه حقیقت تکامل یافتهتر، و حقیقت قبلی حقیقت موقت بود و چون حقیقت کاملتر آمد آن را منسوخ کرد، البته نه اینکه کشف کرده باشد که حقیقت اول باطل بوده، معنی ندارد که باطل بوده باشد با فرض اینکه در عمل جواب داده است، و ملاک حقیقت بودن همان جوابگو بودن است و حقیقت اول هم جواب داده است.
ولی اگر حقیقت را آنگونه که ما معنی میکنیم معنی کنیم، دیگر این حرف معنی ندارد. پس اختلاف ما با آنها در تعریف حقیقت است. از نظر ما حقیقت یعنی یک فکر یا یک طرحی که با «واقع» مطابق باشد، اما اینها اصلا مسأله مطابقت با واقع برایشان مطرح نیست. ما ملاک را مطابقت با واقع میدانیم، لذاست که امر آن را دائر بین نفی و اثبات میدانیم؛ اگر گفتیم علت فلان بیماری فلان چیز است، این چیز یا علت هست و یا نیست، اگر در واقع و نفس الامر علت بود این حقیقت است و اگر علت نبود حقیقت نیست. جوابگویی عملی هم دلیل نمیشود. البته در عکس قضیه ملازمه هست؛ یعنی اگر حقیقت باشد قاعدتا باید در عمل نتیجه بدهد، ولی اینجور نیست که اگر در عمل نتیجه داد باید حقیقت باشد چون ممکن است حقیقت ملازمی داشته باشد که آزمایش