مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٨٣ - نظر فلاسفه غرب
ولی دو عیب در این حرف هست؛ یکی اینکه به دو چیز قائل است: ماده و حرکت، یعنی ماده در ذات خودش چیزی است و حرکت چیز دیگر که ماده با انواع حرکات خودش انواع را در عالم ساخته است، و در واقع این نظریه مانند ذیمقراطیس اختلافها را سطحی و تألیفی میداند. ولی چون دکارت روحی است، علاوه بر ماده و حرکت به روح هم قائل است که با ماده و حرکت قابل توجیه نیست، اما بجز روح انسانی همه عالم را جسم و حرکت میداند که با تألیفهای مختلف انواع مختلف پیدا کردهاند.
بعد از دکارت هرچه علوم پیشرفت کرد نقش حرکت بیشتر جلوه کرد، تا به جایی رسید که برای علم این سؤال مطرح شد که آیا غیر از «موج» چیزی وجود دارد؟ تا میرسیم به فلسفه هگل.
هگل با بیانی فلسفی رسید به اینجا که هستی عبارت است از «شدن»، به بیانی که مکررا گذشت. هستی اگر به طور مطلق در نظر گرفته شود به ضد خودش که نیستی باشد منتهی میشود و از ترکیب ایندو «شدن» به وجود میآید که همه مقولات را در بر میگیرد. در اینجا فلسفه غرب هم با بیانی دیگر میرسد به اینکه جهان یکپارچه حرکت و شدن است.
بعد میرسیم به نظریه این آقایان (مارکسیستها). در اینجا مشاهده میشود که اینها به یک بنبست دچارند؛ از یک طرف نظر هگل را در مسائلی که منتهی به فلسفه «شدن» شد قبول ندارند و مرتب دم از علمی بودن فلسفهشان میزنند، در صورتی که علم اساساً قادر نیست که چنین نظریهای را اثبات کند که هرچه در عالم هست مساوی است با «شدن»، این اصل تنها با مبانی فیلسوفانه قابل اثبات است که اینها چنین مبانیای هم ندارند، و تا آنجا که ما دقت کردهایم در کلمات مارکس و انگلس این تعبیر نیامده است که هستی عین «شدن» است، بلکه هرچه آنها گفتهاند این است که همه چیز متحول و متغیر است نه عین تحول است. «همه چیز عین تحول است» را یا با فلسفه هگل باید توجیه کرد که نه ما قبول داریم و نه آنها، یا باید مبانی حرکت جوهری را که ما قبول داریم پذیرفت. تا آنجا که ما تتبع کردیم، برای اولین بار این تعبیر را لنین به کار برده است. بنابراین، این اصل که اینها میگویند «هستی» برابر است با «شدن»، در فلسفه این آقایان دلیل ندارد، نه از علم و نه از فلسفه. اینکه از لنین به این طرف مرتب میگویند: «بودن» نیست، «شدن» است، در واقع حرف هگل را