مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٤٣ - تاریخچه پراکسیس
صحت و بطلان آن را تشخیص داد؟
پاسخی که به این شبهه میدادند این بود که منطق دارای دوگونه مسائل است: مسائل بدیهی و مسائل نظری؛ مسائل نظری منطق را با مسائل بدیهی ثابت میکنیم و مسائل بدیهی خود بینیاز از اثبات هستند. مثلًا شکل اول قیاس انتاجش بدیهی است و انتاج سایر اشکال به کمک شکل اول اثبات میشود. بدین ترتیب است که تمام منطق را معیار سایر افکار و اندیشهها قرار میدهیم.
اما در دوران جدید در این مورد نیز آمدند عمل را معیار قرار دادند نه اندیشه را و گفتند: هر فکری که انسان داشته باشد و بخواهد آن را اثبات کند، باید ببیند که آیا در عمل درست از آب در میآید یا نه؛ و از همین جا بود که موضوع «تئوری و پراتیک» یا «فرضیه و عمل» پیش آمد که در وهله اول فرضیهای وجود دارد، بعد آن را در عمل میگذاریم، اگر خوب جواب داد میفهمیم درست است، و اگر خوب جواب نداد میفهمیم درست نیست، پس در اینجا عمل مقدم شد بر اندیشه. منتها در اینجا یک عده افراطی فکر کردند و گفتند به طور کلی هر چیزی که در عمل بتوانیم آن را ثابت کنیم درست است و هر چه را نتوانیم ثابت کنیم غلط است چون در عمل نمیتوان آن را به اثبات رساند، و این حکم را در «الهیات» هم تعمیم دادند.
عده دیگر گفتند نه، این گونه مسائل (مسائل الهیات) مسائل مشکوک و مجهول هستند و چون در عمل قابل اثبات نیستند برای همیشه مجهول و مشکوک باقی خواهند ماند، نه این که نادرستی آنها ثابت شود. و روشن است که نتیجه منطقی اعتماد و تکیه به عمل برای اثبات افکار، همین نظر دوم است، یعنی شک، نه انکار و نفی.
اینها مسیرهایی بود که در مسأله پراکسیس (به یک معنی) وجود داشته است هرچند که قبل از فوئرباخ اصطلاح «پراکسیس» به کار نمیرفته است. ویلیام جیمز در این زمینه یک قدم جلوتر رفت و گفت: نه تنها عمل معیار حقیقت است، به این معنی که حقیقت- که عبارت از مطابقت با واقع است [١]- با عمل تشخیص داده میشود، بلکه اساساً حقیقت بودن یعنی در عمل نتیجه دادن، و هر چیزی که در عمل نتیجه داد و حتی مفید بود آن حقیقت است؛ نه این که علامت حقیقت بودن است، بلکه حقیقت اساساً
[١]. رجوع شود به درسهای «شناخت» که در محرّم ٩٨ در «کانون توحید» ایراد شده است [صفحه ٤٤٦ همین مجموعه].