مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٩٦ - « از خود بیگانگی » فوئرباخ تا « ماتریالیسم تاریخی » مارکس از مادی گرایی فلسفی به مادی گرایی اقتصادی
فوق طبقاتی دارد و مقولههای فرهنگی و انسانی از علم و اخلاق و هنر و فلسفه و دین میتواند ماهیت فوق طبقاتی داشته باشد.
بدین ترتیب مارکس از انسانگرایی که یک امر کلی بود به طبقهگرایی عبور کرد و اما در مورد اینکه ریشه این امر چیست و چطور میشود که از خود بیگانگی پدید میآید گفت این «از خود بیگانگی» معلول وضع خاص اقتصادی است که بر اساس استعمار و استثمار است. این بت را [که باعث از خود بیگانگی انسان میشود] گروهی به خاطر سودجویی و گروهی نیز به علت ناامیدی از همه جا و جستجو کردن یک مایه تسلّی به وجود آوردهاند؛ و این وضع را باید از بین برد تا دین از بین برود. اگر این وضع از بین برود دین هم وجود نخواهد داشت و تا این وضع از میان نرود دین وجود دارد. پس نمیتوانیم بدون اینکه دست به ترکیب جامعه بزنیم دین را از بین ببریم و لهذا مبارزه با دین در درجه دوم قرار میگیرد، به این معنی که نخست باید با علتش مبارزه کرد. این است که توجه به انسان در مکتب مارکس، توجه به یک طبقه خاص است، همان طبقه محروم. در واقع انسان پیشرو انسان تحصیل کرده نیست، بلکه انسان وابسته به ابزار تولیدی جدید است. و اما اینکه چرا انسانهایی وابسته به ابزار تولیدی جدید میشوند و عدهای وابسته به ابزار تولیدی کهنه، برای اینکه آن کسی که منافعش در ابزار تولیدی کهنه است، قهراً به آن گرایش پیدا میکند و آن که منافعش در جهت دیگر است گرایش او هم به همان طرف [خواهد بود]. و لهذا روشنفکر از نظر مارکس آن گروهی است که در جامعه خود آنتیتز را تشکیل میدهد. همیشه گروه تز که گروه سابق است طبعا به حکم وضع طبقه خودش در گروه تاریک فکر قرار دارد؛ و در مسلک اینها از جنبه روشنفکری مسئله علم و فرهنگ مطرح نیست که بگوییم هر کس معلوماتش زیاد است روشنفکر است و هر کس بیسواد است تاریک فکر است، این حرفها مطرح نیست. گروه وابسته به ابزار کهن، آن کس که وضع اجتماعیش وضع تز است، خواه ناخواه تاریک فکر است، یعنی طرفدار وضع کهن، و آن کس که وابسته به ابزار تولید جدید است یعنی منافعش در این جهت است، وضع اجتماعیش نوخواهی و تحولخواهی را اقتضا میکند. پس انسانگرایی در مکتب مارکس تبدیل میشود به طبقهگرایی، آن هم طبقه روشنفکر.