مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٦٩ - شناخت « خودمعیار »
است. «شناخت بدیهی تصدیقی» یعنی شناختی که از نوع حکم است و صحت آن بدون معیار تضمین شده است. این منطق، نظر یعنی «اندیشه» را با «اندیشه» معیار میگرفت.
قهراً اینجا لااقل یک سؤال برای همه مطرح است که چطور میشود بعضی از اندیشهها و شناختها نیاز به معیار داشته باشند و بعضی نیازی به معیار نداشته باشند، یعنی به آنجا که برسیم بگوییم دیگر این شناخت، احتیاجی [به معیار] ندارد و دلیل نمیخواهد. در این صورت معنایش تقریبا اینطور میشود: بعضی شناختها نیاز به دلیل دارد و چون خود دلیل هم یک نوع شناخت است ممکن است احتیاج به یک دلیل دیگر داشته باشد، آن دلیل هم خودش یک نوع شناخت است و ممکن است نیاز به دلیل دیگری داشته باشد؛ ممکن است چندین پلّه بخورد ولی در نهایت امر به جایی میرسد که وقتی به آن دلیل نهایی رسید، خود آن یک شناخت بیمعیار است. مثلًا ریاضیات- حساب یا هندسه- از یک اصلهایی شروع میشد که بعضی را «اصل متعارف» میگفتند. مقصود از «اصل متعارف» شناختی است که نیازی به معیار ندارد، خودش معیار خودش است، «خودمعیار» است. «اصل متعارف» یعنی شناخت خودمعیار. بعضی اصلها را «اصل موضوع» میگفتند، یعنی احتیاج به معیار دارد ولی فعلًا باید دانشآموز آن را قبول کند تا در موقع خودش معیار آن را به او ارائه دهند. مثلًا این را یک اصل [متعارف] میدانستند: «دو شئ مساوی با شئ سوم، خود با یکدیگر مساوی هستند». مثلًا شما میخواهید بدانید زاویه «الف» با زاویه «ب» مساوی است یا خیر. میروید دنبال اینکه ببینید زاویه الف با چه زاویههایی مساوی است. متوجه میشوید که زاویه الف با زاویه «ج» مساوی است. همچنین میبینید زاویه ب با زاویه ج مساوی است. تا ایندو را به دست میآورید میگویید «دو شئ متساوی با شئ سوم، خودشان با یکدیگر مساوی هستند» و این یک اصل متعارف است، بدیهی است، برهان نمیخواهد. [تساوی الف با ج، و ب با ج] برهان و دلیل میخواهد، اثبات میخواهد، ولی این دیگر اثبات نمیخواهد، «خودمعیار» است، بدیهی است، قابل شک کردن نیست. آن منطق که منطق تعقّلی و قیاسی بود معتقد بود که همه علوم عالم، همه شناختهای عالم، باید نهایتا به شناختهای خودمعیار منتهی شود، حتی معتقد بودند «شناخت تجربی» هم متّکی به شناختهای خودمعیار است.