مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٥٠ - تضادها و شرور
تعبیر دیگر قضیهای که در باب تناقض تشکیل میشود یک قضیه منفصله حقیقیه است و قضیهای که در باب تضاد تشکیل میشود یک قضیه مانعة الجمع است که تنها به دو قضیه شرطیه منحل میشود (ان کان الف موجودا فب لیس بموجود، و ان کان ب موجودا فالف لیس بموجود) به خلاف تناقض که به چهار قضیه شرطیه منحل میشود (یعنی دو قضیه «و ان لم یکن ب موجودا فالف موجود» و «ان لم یکن الف موجودا فب موجود» به دو قضیه قبلی اضافه میشود) یعنی در تناقض عدم هر یک نیز دلیل بر وجود دیگری میشود. این اثری است که شناخت تضاد و تناقض برای ما دارد؛ و از این تضاد و همچنین تناقض در مبحث تقابل بحث میشود.
ولی جای دیگر، در «الهیات بالمعنی الاخص» در مبحث غایت و شرور، تضاد را به عنوان تأثیر متخالف در یکدیگر داشتن دو امر موجود به کار میبرند. در آنجا محال بودن اجتماع دو امر «وجودی» بود و در اینجا عدم سازش و تأثیر متخالف داشتن دو امر «موجود»، که به این معنی از تضاد است که گفته میشود عالم طبیعتدار تزاحم است، دار اضداد است، و سرّ اینکه این عالم عالم فنا هست همین تزاحمها و تضادهاست، البته از نظر شیخ و دیگران، و الا مرحوم آخوند این حرف را صددرصد قبول نمیکند چون او که قائل به حرکت جوهریه است و معتقد است که در طبیعت و در ذات خود ماده صورتها متکامل میشوند و بعد میرسد به مرحلهای که نیازش از ماده بریده و قطع میشود، قهرا قبول ندارد که همه مرگها و فناها اخترامی هستند بلکه قائل به مرگ طبیعی نیز هست، و نتیجه حرف ایشان این میشود که علت موت در درون خود اشیاء هست ولی نه به نحوی که اینها میگویند یعنی به عنوان یک عامل مخرب، بلکه به عنوان اینکه نفس مدبّر بدن است (و هر صورتی [مدبّر ماده خودش است])، تدریجا که تکامل پیدا میکند، رابطهاش ضعیف میشود، رابطهاش که ضعیف شود قهرا پیری و فرسودگی به دنبال آن خواهد آمد، بنابراین عامل مرگ در درون شئ است ولی نه به معنای اینکه عاملی از درون به تخریب شئ میپردازد، بلکه به معنای ضعیف شدن و رفتهرفته از بین رفتن تدبیر (جریان خودداری شیخ از معالجه خویش در مرض موت و اظهار اینکه آن نیروی مدبر دست از تدبیر کشیده است و معالجه نمیتواند در چنین حالتی مؤثر باشد).
پس این تضادی که در اینجا میگوییم به معنای تزاحم موجودات با یکدیگر است، و در مثنوی خیلی بر این موضوع تکیه شده است و میگوید این عالم عالم تضاد