مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٧٩ - تاریخچه بحث حرکت
واقع هم مادی بوده، به دوگانگی روح و بدن قائل بوده یا نه؛ شاید به روح باقی قائل نبوده. او برای روح هم یک ذرات و اجزاء خاصی قائل بود، ولی به هر حال اینها که به هیچوجه او را روحی نمیدانند و شاید هم واقعاً برای روح جاودانگی قائل نبوده، ولی در عین حال فلسفه او فلسفه شدن نیست بلکه از بدترین فلسفههای بودن است؛ یعنی بعد از الیائیها که منکر حرکت بودند، فلسفه ذیمقراطیس است که منکر حرکت و تغییر است و اساس هر چیزی را ذرات صغار صلبه میداند و ذرات را هم ازلی و ابدی میداند و معتقد است که مکوّنات و مرکبات چیزی جز اجتماع ساده این ذرات نیست؛ یعنی آنچه که بعدا ارسطو «صور نوعیه» نامید که ماهیت اشیاء را تشکیل میدهند و اینها حادث و زایل میشوند و با زوال آنها ماهیت شئ از بین میرود، او اصلا به این حرفها معتقد نبود و میگفت اساس عالم یک سلسله ذرات ابدی است. به هر حال بدون شک فلسفه او فلسفه بودن است و در عین حال قائل به روح و جاودانگی نیست.
اپیکور هم- که شهرتش بیشتر به خاطر فلسفه اخلاق او در باب لذت است و مارکس خیلی به او ارادت داشته (چون معروف است که مادی بوده) و حتی تزش را در فلسفه اپیکور نوشته- فلسفهاش فلسفه شدن نیست، فلسفه بودن است و در عین حال مادی هم بود. پس این حرف که فلسفه بودن به جاودانگی روح میانجامد حرف بیاساسی است.
حتی درباره ارسطو درست معلوم نیست که او قائل به بقای روح بوده یعنی از حرفهایش چنین مطلبی استفاده نمیشود، از رساله نفس او چیزی در این زمینه به دست نمیآید [١] با اینکه او قهرمان فلسفه بودن است [٢].
قطع نظر از اینکه اینها میگویند لازمه فلسفه «شدن» انکار روح و انکار جاودانگی حقیقت و جاودانگی اصول اخلاقی است (که ما گفتیم اساسا قرار دادن «شدن» در مقابل «بودن» کار غلطی است و در فلسفه ما از «شدن» به جاودانگی روح میرسند و امثال ملا صدرا از همان «شدن» و حرکت جوهریه به تجرد روح میرسند و
[١]. امثال شیخ هم اگر میگویند که او قائل به بقای روح بوده روی قرائن بسیار نادری است که در بعضی کلماتش هست.[٢]. مسلمین که بیشتر ارسطو را روحی میدانند، بیشتر از این جهت است که کتاب اثولوجیا را از او میدانند و کتاب اثولوجیا اساسا یک کتاب عرفانی و اشراقی است و در مسائلی نظیر مسأله بقای روح بیشتر تابع سقراط و افلاطون است.