مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٤٥ - ٤ آیا فلسفه « بودن » خردگراست و فلسفه « شدن » طبیعت گرا؟
ذکر کردیم و تا اینجا هم مطلب درست است که منطق قوانین اندیشه و فکر را بیان میکند نه قوانین طبیعت را. ولی آیا از این حرف چنین باید نتیجه بگیریم که منطق با طبیعت بیگانه است؟ اگر با طبیعت و واقعیت بیگانه باشد چه ارزشی دارد؟ اگر هیچ نوع ارتباطی با عالم عین و واقعیت نداشته باشد چه ارزشی دارد؟ انسان میخواهد درباره همه موضوعات و در درجه اول درباره عالم عین فکر کند و قوانین هستی اعم از طبیعت و ماوراء طبیعت را بشناسد و اگر میگوید دور و تسلسل محال است و رابطه علت و معلول منتهی میشود به علتی که لاعلة له، در واقع میخواهد قوانین عینی را بشناسد، قوانینی که خارج از ذهن هستند.
پس موضوع فکر کردن معقولات اولیه است و معقولات اولیه وجودات ذهنی عالم اعیان است. واقع عالم اعیان میآید در ذهن انسان، بعد در ذهن انسان که وجود ذهنی پیدا کرد، ذهن انسان با فکر کردن و تحلیل کردن اینها میخواهد قانون واقعی اینها را کشف کند. پس فکر کردن در عین اینکه خودش ذهنی است و منطق هم قانون فکر کردن را بیان میکند، اما فکر کردن درباره اعیان و واقعیات است، یعنی کشف کردن واقعیات و اعیان. آنوقت این که معقولات ثانیه که مربوط به عالم ذهن است چگونه با عالم اعیان ارتباط پیدا میکند، پاسخش این است که ارتباطش از طریق معقولات اولیه است، یعنی از طریق نوعی وحدت میان ذهن و عین است، چون واقعبینی و رئالیسم براساس همین وحدت است و هیچ راه دیگری هم برای این واقعبینی وجود ندارد. راهش تنها این است که: عالم کما هوهو در ذهن انسان منعکس میشود. پس وجودی در عالم ذهن پیدا میشود، بعد انسان که درباره این موضوعات فکر میکند- و معنای فکر هم تحلیل همین موضوعات است- قوانین همینها را کشف میکند.
به تعبیر دیگر- که با اصطلاحهای امروز موافق باشد- منطق قانون شناخت است، برخلاف یک علم طبیعی مثل زیستشناسی که مستقیما قانون طبیعت را بیان میکند. منطق قانون شناخت است که اگر بخواهیم طبیعت را بشناسیم چگونه بشناسیم، پس با طبیعت مربوط میشود.
در همان علومی که به قول خودمان با معقولات اولیه سر و کار دارد، هر علمی میخواهد طبیعت را بشناسد. بعد که بشر متوجه این نکته شده است که چنین نیست که اگر در مقام شناخت طبیعت برآید، همیشه طبیعت را آنچنانکه هست میشناسد،